۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

كودكان و نوجوانان ایرانی؛ «ابزار سرکوب» در دست سازمان بسیج!



به یزدان اگر ما خرد داشتیم       کجا این سرانجام بد داشتیم؟

کودکان و نوجوانان ایرانی
«ابزار سرکوب» در دست سازمان بسیج!
نوشته: مريم ايرواني
 ایرانیانی که در ۱۰ اسفند برای اعتراض به بازداشت پنهانی آقایان موسوی و کروبی و همسرانشان به خیابان آمده بودند، با پدیده ای باورنکردنی روبرو شدند: بچه های ۱۴-۱۶ ساله ، باتوم بدست، وحشتزده، یا  گستاخانه به کسانی که همسن مادر و پدرشان بودند حمله میکردند و در صورت مقاومت مردم، به سوی نیروهای نظامی دویده از آنها کمک میخواستند. 
هر چند استفاده ی ابزاری از نوجوانان ایرانی چیز جدیدی نیست و  سالها حضور میلیونی  کمتر از ۱۸ ساله ها طی ۸ سال جنگ خونین با دشمن عراقی بنام دفاع از اسلام و ایران توجیه میشد. ولی امروز، ۲۰ سال پس از پایان جنگ   است که ، سازمان بسیج  نوجوانان ۱۴-۱۶ ساله را با باتوم و بیسیم و دیگر تجهیزات سرکوب به خیابان میفرستند تا به هموطنان خود حمله کنند و صحنه های دردناک و شرم آوری را به نمایش بگذارند. تفاوت دیگر اینکه نوجوانان بسیجی زمان جنگ یا داوطلب بودند و همراه با پدر یا برادر خود به جبهه میرفتند، یا تحت تاثیر تبلیغات سیاسی- مذهبی در ایدئولوژی جمهوری اسلامی ذوب شده بودند ؛ ولی بسیجیان امروز نه برای "دفاع از وطن"، نه برای "ایدئولوژی انقلابی" و نه از روی "عشق به اسلام"  بلکه برای پول هموطنان خود را سرکوب میکنند.  
شاهدان این صحنه ها از بی تجربه گی و از ترس و شرم آنان در مقابل کسانی که میتوانستند پدر یا مادر خودشان باشند میگویند و همچنین ازتحقیر و آزار مضاعف آنها  در اثر رفتار تمسخرآمیز تظاهر کنندگان نسبت به آنها.
 در تظاهرات ۱۷ اسفند نیز سرکوب مردم به وسیله ی بچه های مجهز به وسائل تهدید و ضرب و شتم (بی سیم  باتوم، تفنگهای ساچمه ای) در خیابانها تائید شد.  به گزارش  خبرنگار خانه حقوق بشر ایران (رهانا) در تظاهرات "روز زن"  نزدیک به ۵۰ کودک و نوجوان با لباس نظامی و در دست داشتن باتوم توسط نیروهای بسیج در چهار راه ولی عصر تهران مستقر شده بودند و مورد «تمسخر» مردم قرار میگرفتند. 
خبرنگار دیگری به نقل قول از "زنی پنجاه و اندی ساله که دیگر از باتوم نمی‌ترسد" مینویسد:  "وقتی کمرم تیر کشید برگشتم تا صورت کسی که باتوم را به کمرم کوبید ببینم. پسری دوازده ساله بود که  نگاهش هیچ حسی نداشت. نه غضب را می‌توانستم در آن ببینم نه نفرت را. انگار در بازی  حیاط مدرسه‌اش گرفتار شده ‌بود» .از قول شاهد دیگری میگوید : "به چشم خودم دیدم که چطور بچه‌های دبیرستانی باتوم‌هایشان را در هوا می‌چرخاندند و فریاد یا حسین سر می‌دادند و بر تن مردم می‌کوبیدند. انگار در یک رقابت باهم شرکت داشتند. چهره‌هایشان متفاوت بود، بعضی فقیر بودند ، بعضی به نظر می‌آمد برای سرگرمی هم شده آمده‌اند. کلا نمی‌شد فهمید این جماعت از چه قشری و از چه مرامی هستند")۱).
خبرنگار دیگری چنین گزارش میکند:" نوجوانان  بسیجی با سنین ۱۴-۱۶ ساله را به باتوم، اسلحه ساچمه ای و گاز فلفل مسلح کرده بودند و با لباس های خاکی و پلنگی سپاه به صورت کاملا سازماندهی شده در نقاط مختلف شهر تهران مستقر کرده بودند"؛ آیا اینها بچه‌هایی هستند که برای دریافت امکانات و کمک‌های مالی از سوی رژیم حاضرند باطوم‌های خود را در هوا بچرخانند و بر تن نحیف مادران و زنانی فرود بیاوردند که می‌تواند مادر یا خواهر خود این بچه‌ها باشند؟   
این ۱۴-۱۶ ساله ها در خیابانهای تهران از کجا پیدا شدند؟
با این کودکان و نوجوانانی که بجای تعلیم و تربیت، از سنین ۱۳ - ۱۴ سالگی مسلح به ابزار سرکوب، در روز روشن  و در مقابل چشهای حیرتزده ی مردم به کسانی که جای مادر و پدرشان را دارند حمله میکنند چه باید کرد ؟ خانواده ی این بچه ها چه کسانی هستند که قبول کرده اند که فرزندانشان برای ضرب و شتم مردم بیگناه و بی سلاح به خیابان رود؟

 

وظیفه ی جامعه مدنی و آگاهی جامعه ی بین المللی

طبق شواهد به نظر میرسد که سازمان بسیج رسما نوجوانان دانش آموز را متشکل و مسلح به باتوم و تفنگ ساچمه ئی کرده 
و برای خشونتگری به خیابان آورده است.
سوالهای بسیاری در مورد اهداف و نقشه های پشت پرده ی مسولین ازآوردن نوجوانان به میدان و وادار کردن آنان به ضرب و شتم مردم وجود دارد. آیا اینها بخشی از کارآموزی نوجوانان برای تمرین جنگ داخلی سال ۹۰  است که اخیرا فرماندهان سپاه 
پیش بینی کرده اند؟  
از حکومتی که سرنوشت میلیونها نوجوانان ایرانی را به کسی چون سردار نقدی، نظامی بعثی عراقی که علاوه بر اینکه فرزند این آب و خاک نیست ، پرونده ی سیاسی- جنایی و پرونده های سنگین اخلاقی نیز دارد، همه چیز را میشود انتظار داشت. آیا کسی باور میکند که این شخص با آن گذشته ی مشکوک و مسکوت دلش برای نوجوانان ما بسوزد؟ آیا کسی میداند چه نقشه ها برای ایران و ایرانیان در سر دارد(۲). آیا پس از اینکه حمله ی عراق به ایران به نتیجه ی دلخواه  نرسید، میخواهد جوانان ما را همانند جنایتکاران بعثی در خدمت جاه و مقام  خود وخدایان خود بپروراند ؟  
آیا باید بنشینیم و تماشا کنیم تا نسل جدیدی از کودکان، نوجوانان و جوانان ایرانی ، متعلق به خانواده های حاشیه نشین، درمانده و از هم گسیخته و بسیاری از آنها احتمالا معتاد، بجای اینکه حمایت و تربیت شوند به  مزدوران و جنایتکاران آینده تبدیل شوند؟
آیا قرار است اجازه دهیم که عده ای فاسد و بیمار روانی، مست از قدرت باد آورده،  برای حفظ منافع خود از نوجوانان ما  حیوانات سرکوبگر، جنایتکار، فاسد و متجاوز بسازند؟ 
این  انسان زدایی نسبت به این کودکان و نوجوانان بیگناه ظلمی کمتر از شکنجه و تجاوز و اعدام آنها  نیست. آیا هدف از انقلاب اسلامی این بود؟  
چه شد آن ادعاها و آرزوها برای  پرورش انسانهای متعالی، با اخلاق، سالم و خلاق که قرار بود نمونه ی انسانیت باشند؟ 
اگر به دلائلی بعضی از خانواده ها توانائی یا شعور مراقبت و حمایت و راهنمائی فرزندان خود را ندارند، اکنون که مسئولین بی لیاقتی خود را در این زمینه نیز ثابت کرده اند ، این وظیفه به دوش بزرگان علم و دین و دانش و هنر است  و بعد از آنها به گردن جامعه مدنی آگاه ایرانی . 
جمهوری اسلامی ایران  پروتکل ۲۵ مه ۲۰۰۰ مرتبط با کنوانسیون حقوق کودک درکشمکش های مسلحانه (۳) را امضاء کرده ، 
ولی متاسفانه بر خلاف تمام  کشورهای پیشرفته ی دنیا و همچنین کشورهای مسلمان منطقه (۴) ، خاورمیانه ی عرب، 
خلیج فارس ، آسیای میانه و شمال آفریقا (۵) ، هیچگونه ضمانت اجرائی برای آن قائل نشده است و به همین دلیل خودرا پاسخگوی جامعه ی بین المللی نمیداند. ولی آشکار شدن این رفتار غیر انسانی و پایمال کردن فاحش حقوق بشر از طرف مسئولین حکومتی ممکن است لااقل سبب محدود شدن این فاجعه ی ویرانگر برای  با ارزش ترین سرمایه انسانی کشور شود.
تنها راه جلوگیری از این اعمال وحشیانه نسبت به کودکان اینست که تمام کسانی که شاهد حضور این "باتوم بدستهای کم سن و سال" در خیابانهای تهران بوده اند با همکاری خبرنگاران میدانی وفعالان حقوق بشر پرونده ی کاملی همراه با عکس و مصاحبه با کودکان و خانواده هایشان  تهیه کنند و به مراجع بین المللی برسانند. البته خانم شیرین عبادی که علاوه بر برنده ی جایزه ی نوبل صلح بودن، خود متخصص حقوق کودک است و سالها در این زمینه کار کرده  باید بیش از هر کس در این مورد احساس مسولیت کند و با کمک نهادهای بین المللی این فاجعه را به گوش دنیا و سازمان ملل برساند. بلکه به این ترتیب استفاده ی ابزاری و جنایتکارانه از کودکان و نوجوانان ایرانی از طرف افکار عمومی جامعه ی بین المللی محکوم شود .

 

مرروس (mareros) بسیجی:

خطری بزرگتر از بمب

علاوه برنقض حقوق انسانی این کودکان ابعاد مسئله بسیار فراتر از سرنوشت آنهاست. استفاده ی ابزاری از کودکان و نوجوانان برای سرکوب جامعه ی مدنی از نظر امنیت اجتمایی و جانی و مالی و نیز یک خطر بزرک برای آینده سیاسی ایران و امنیت منطقه است. 
متاسفانه کاری را که سازمان بسیج با کودکان و نوجوانان میکند از بسیاری جهات یادآور کاریست که مافیا ی آمریکای مرکزی و آمریکای لاتین با کودکان و نوجوانان  سالوادور،  گواتمالا ، هندوراس و نیکاراگوئه  انجام میدهد. 
مرروس ( mareros),  کودکان و نوجوانان محله های کم و بیش فقیر و حاشیه نشینی هستند که بوسیله ی مافیا برای خرید و فروش مواد مخدره ، تن فروشی، دزدی، آدم ربائی و آدمکشی استخدام میشوند. کودکان در گروه های کوچک بزهکار (gang) زندگی میکنند و روابطشان بر پایه ی سلسله مراتب وهمبستگی درون- گروهی بر قرار است.
اعضای گروه  جز به  قواعد داخلی گروه به هیچ چیز دیگر وابستگی ندارند (نه به سیاست، نه به دین، نه به ایدولوژی نه به قوم یا نژاد) ؛ از کودکی در خانه و محله یا شاهد خشونت بوده اند، یا قربانی آن. پس از آن نیز در قلب خشونت و جنایت قرارمیگیرند و در ازای پول به هر کاری تن میدهند. 
حالا برای مقایسه به بخشی از یک  گزارش توجه کنید: "مادر حسین ,پسر بچه چهارده ساله‌ای که با این باتوم‌ها تعداد زیادی را کتک زده‌است, زنی تقریبا بی‌سواد و از اهالی جنوب شهر تهران است به خبرنگار خودنویس گفت:  با دیدن صورت خسته و عرق کرده حسین و باطومی که با خود به خانه آورد شوکه شدم. پرسیدم این دیگر چیست؟ گفت ابزاری جدید برای کسب درآمد بدون دردسر. مادر حسین می‌گوید:« حسین به هیچ چیزی باور ندارد و به هیچ مساله‌ای در زندگی‌اش اهمیت نمی‌دهد او فقط می‌گوید پول می‌دهند می‌روم. خسته ام بسکه دستم به دهان مردم بوده » (۶) .  
خبر نگار دیگری مینویسد: "این نوجوانان هیچ چیز از سیاست و اینکه برای چه باطوم به دست گرفته اند نمیدانند و میگوید تردید ندارم که  با فشار مضاعفی که به  آنها تحمیل میشود بزودی باتومهای خود را به زمین خواهد انداخت"(۷).  
این آرزوی هر ایرانیست است ولی ظهور این پدیده و اثراتش برذهن این نوجوانان و واکنش  جامعه پیچیده تر از آنست که بتوان به امید و آرزو اکتفا کرد.
متاسفانه پدیده ی هویت زدایی نوجوانان ایرانی در حالی بروز کرده که اصول اخلاقی و فرهنگی جامعه رنگ باخته، خرافات جای اعتقادات دینی را گرفته و روابط اجتمائی نوجوانان بسیجی بجای اینکه در چارچوب ساختارهای زیربنائی جامعه تحت نظر خانواده برقرار شود بر اساس عضویت در تشکیلات سیاسی - نظامی - مافیای  شکل میگیرد. 
 آیا میتوان در کشوری که جامعه پذیری میلیونها کودک و نوجوان به سردار نقدی وامثال او  سپرده میشود، انتظار آسایش و امنیت و دموکراسی و احترام به حقوق بشر داشت؟
آیا نوجوانی که امروز باتوم بر سر مردم بیگناه بلند میکند، فردا یا پس فردا به هر بهانه، در خلوت خانه، چاقو به قلب همسرش فرو نخواهند کرد ؟ یا در خیابانها  زنها و دختران تنها را به تجاوز تهدید نخواهند کرد؟
آیا برخی از همین نوجوانان از "برکت" خدمت به نظام، در آینده به مقامهای تصمیم گیرنده ی کشور، که فرصتهای بی حد و حساب برای هر گونه سوء استفاده وفساد در اختیارشان میگذارد ، راه نخواهند یافت؟ آیا چنین نظامی میتواند آبستن چیز دیگری جز فاشیسم مافیائی باشد؟  
خطر فقط برای ایران و ایرانیان نیست بلکه برای منطقه و جهان فاجعه بار خواهد بود.
 
مریم ایروانی
 ۱۱ مارس ۲۰۱۱/ ۲۰ اسفند ۱۳۸۹   
__________________________________________________________________________________
۱- "سن باتوم به دستان کاهش می‌یابد" ( http://www.khodnevis.org/persian )
۲ - "کاری که « صدام » نتوانست و « نقدی » ها کردند" http://tahavolesabz.com/item/16034)): مردم از پرونده های اخلاقی او خبر ندارند ولی
آمریت   شکنجه وحشیانه شهرداران مناطق مختلف شهر تهران و پرونده سازی کینه توزانه برای کرباسچی و معاونانش ، مأمور تزریق وحشت به بدنه دولت ، مختل فعالیت روزمره دولت خاتمی،  نقدی در رأس  چماقداران حکومتی ، به دانشگاه امیر کبیر حمله کرد و درخواست اعدام چند دانشجوی جوان، فرماندهی حمله به دو وزیر دولت خاتمی در حاشیه تشییع جنازه شهدا به نام او ثبت شده است. اصلاح طلبان او را یک « ضد ایرانی  سرشناس » که  کینه جویی خویش  نسبت به ایران نمایش گذاشته است" .
 Optional Protocol to the Convention on the Rights of the Child on the involvement of children in armed conflict۳-  
   (http://www2.ohchr.org/english/law/crc-conflict.htm)
  ۴- به استثناء پاکستان و لبنان
۵- عراق ، بحرین ،  قطر، یمن، بحرین، کویت ، عمان ، سوریه و مصر، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان ، قزاقستان، ترکمنستان، آذربایجان و ترکیه ..http://www.khodnevis.org/persian۶سن باتوم به دستان کاهش می‌یابد"
).http://www.goftaniha.org/2011/02/blog-post_21.html۷- "عکسی که هزاران بر باید دید" (

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

"بانوان سه شنبه" های سبز! ( نيم نگاهي به فعاليت زنان آسياي ميانه)

بانوان سه شنبه های سبز!
نوشته اي از : بانو مريم. ف به مناسبت روز جهاني زن
در دورانهای بحرانی، همه چیز نشانی از چیز دیگر دارد و ذهن آدم آنقدر بر آنچه حیاتیست متمرکز است که همه چیز را به همه چیز ربط میدهد و در تمام اتفاقات نشانی از خبری یا حادثه ی که در انتظارش است می بیند.
اما  تطابق روز جهانی زن (۸ مارس/۱۷اسفند)   با سه شنبه ی سبز یک فرصت طلایی برای یادآوری یک واقعیت تاریخی از جنبش پر تلاطم و آزادیبخش زنان ایران زمین است.
تاریخ حضور و مشارکت زنان در جنبش های اجتماعی و سیاسی منطقه ی ما چندان شناخته شده نیست.و کسی کمتر می داند که در آسیای میانه به زنان فعالی را که در سطح محله به مشکلات خانواده و احقاق حقوق زنان می پردازند در اصطلاحي احترام آميز در زبان محلي برخي كشورهاي اين منطقه به آنان بي بي  (به عنوان فرهيخته و مجرب) می گویند و چون روز فعاليت اين زنان پيشرو "سه شنبه ها" بوده، از آنها در مناطقي مثل تاجيكستان با نام ستايش آميز "بی بی سه شنبه ها" يا "بانوان سه شنبه ها" ياد مي شود. بي بي ها، همیشه به نوعی فعال اجتماعی حوزه زنان در جامعه ی سنتی آسیاي میانه بوده اند و در حالیکه در وقت صلح و آرامش وظیفه شان رسیدگی و حمایت از زنان محله است، در دوران های بحرانی به عنوان رهبران محلی، همراه با مردان در جنبش های انقلابی و آزادیبخش منطقه، نقش آگاهی رسانی، بسیج زنان ودفاع از وطن را نیز به عهده داشته اند.
حیات نعمت سمرقندی ، شاعر آزادیخواه و مشهور تاجیک ، عقیده دارد که ریشه ی ارتباط فعالیت زنان را  با روز سه شنبه باید در سنتهای  قدیمی دوران قبل از اسلام جستجو کرد. طبق دین و آئینهای مذهبی قبل از اسلام، روزهای سه شنبه زنان بطور عموم از کارهای خانگی (شست شو، پخت و پز و رفت و روب... ) معاف بودند و فقط به امور خود و جامعه ی زنان می پرداختند: رسیدگی به زنان عزادار یا بیمار، تهیه و تدارک مراسم نامزدی وعروسی ، جشنهای محلی و خبرگیری و خبر رسانی از مسائل روز. در این چارچوب زنانی که بخاطر تجربه، عقل و مردمداری از دیگران متمایز بودند با عنوان "بی بی سه شنبه" جلسات هفتگی را رهبری می کردند و به نوعي حامی وسخنگویی زنان نیز می شدند.
همچون فعالان جامعه ی مدنی زنان، بی بی سه شنبه ها درزمان بحرانی جنگ و شورشهای منطقه ای ، جامعه ی زنان را به حرکت می آوردند و همراه با مردان در دفاع از وطن فعالانه شرکت داشتند و از زنان و خانواده هایشان نیز حمایت میکردند. متاسفانه اطلاعات نوشتاری و منسجم چندانی در این زمینه در دست نیست، ولی طبق یادداشت ها و مشاهدات جسته و گریخته ای که میتوان در کتابهای تاریخی آسیای میانه یافت، یکی از دلائل نفوذ موفقیت آمیز ابومسلم خراسانی در منطقه، مشارکت زنان به رهبری بی بی سه شنبه ها در نهضت آزادیبخش آن زمان بوده است. 
پس از افت نهضتهای ملی، فعالیت بی بی سه شنبه ها بیشتردر سطح سنتی نمودار می شود و لقب بی بی سه شنبه  در محافل مذهبی و شهر نشین به بی بی خلیفه تبدیل می شود. ولی در مناطق روستایی هنوز از عنوان بی بی سه شنبه برای زنانی که فارغ از تبلیغات دینی، به مشکلات زنان و احقاق حق آنان در سطح محله و دهات می پردازند، استفاده می شود.  
پيشنهاد مي كنم تقارن و همزماني سه شنبه ی  سبز ۱۷ اسفند با روز جهاني زن را نشانه ای بگیریم برای تاکید حضور همیشگی و تاریخی زنان در جنبش های آزادیبخش ایران زمین. در این روز زنان ایران, هر جا که باشند آگاهانه تر، منسجم تر، مستقل تر و تاثیر گذار تر ازگذشته و نه در حاشیه,  بلکه در بطن جنبش اعتراضی سبز برای ایرانی دموکراتیک که سر لوحه ی قانون اساسی اش "برابری حقوق تمام شهروندان ایرانی، فارغ از دین و قوم وزبان و جنسیت " باشد به صحنه خواهند آمد .
۱۷ اسفند بر همه زنان ایران مبارک باد.
مريم. ف (پژوهشگر)

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

تغییر یا تکمیل روش اعتراضی؟ / نوشته: كيانوش. ف


تغییر یا  تکمیل روش اعتراضی
نوشته: كيانوش. ف
۱۰ اسفند هم آمد و رفت. مردم و به خصوص جوانان با از خود گذشتگی و قبول خطر تعهد خود را نسبت به جنبش سبز و رهبرانش ثابت کردند. جمعیت تظاهر کننده را از صد هزار تا یک میلیون تخمین زده اند که با در نظر گرفتن مشکلات اطلاع رسانی و خطر سرکوب رقمیست  قابل توجه . ولی حتی اگر چندین میلیون هم میامدند، با شناختی که از نظام حاکم داریم، بازهم تضمینی برای تغییرات اساسی نمیبود.
شک نیست که جمعیتی که با وجود ترس از خشونت با امید و هیجان از خانه بیرون زدند و با نیروهای سرکوب مقابله کردند وگرفتار نشدند، با رضایت و غرور به خانه هایشان بازگشتند تا  فردا، پس فردا یا تا سه شنبه ی دیگر دوبار به خیابان برگردند. برای اینها حرفی ندارم جز سپاس و آرزوی پیروزی .
اما روی سخنم با دیگران است.  از دور و نزدیک  کسانی که ، با ترس و امید  لحظه به لحظه اخبار را به وسیله ی اینترنت یا تلفن دنبال میکردند و با تصور ناتوانی نظام از مقاومت در برابر اعتراضات مشروع مردم منتظر نتیجه ی سریع  بودند و امروز در معرض  نا امیدی قرار گرفته اند و بی تابی میکنند که چرا اینهمه فداکاری به نتیجه نمیرسد و تا کی باید صبر کرد؟ چرا "تونس تونست" ولی ما نه؟ چرا  مصر با ۱۸ روز مبارزه مبارک را کنار زد ولی ما نه؟  مثل اینکه متوجه نیستند که ایران بزرگ و ثروتمند و مستقل، نه تونس ۷- ۸ میلیونی است، و نه مصر فقیر و وابسته به امریکا. تازه اینها مگر بهمین زودی به آزادی و دمکراسی دست یافتند؟  
با وجود تفاوتهای چشمگیر, موقعیت ایران از نظر خشونت سیاسی بیشتربه لیبی قابل مقایسه است . هر دو حکومت مغرور از  توهم قدرت جاودانی، بی اعتنا به آبروی خود در جهان و  بی توجه به روابط بین المللی، با  پول بی حساب و کتاب نفت مزدوران داخلی و خارجی را برای سرکوب مردم اجیر میکنند .
به همین دلیل هم روش های استفاده شده در مصر و تونس برای مبارزه با این دو حکومت موثر نیست. از طرف دیگر جامعه ی مدنی لیبی توانائی و تجربیات تاریخی ایران را ندارد، و برای مبارزه با حکومتش چاره ی دیگری جز جنگ مسلحانه ندارد. ما باید روش خاص خودمان را پیدا کنیم ولی در هر حال فراموش نکنیم "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!"  
اگرشاه بیت حافظ  باور داشته باشیم باید بجای  بیتابی و ناامیدی در فکر حل مشکل باشیم.
مسئله ی اساسی ما نداشتن هدف مشترک و استراتژی مناسب دراز مدت، میان مدت و کوتاه مدت است و اینها را  فقط  با کار مشترک و مداوم  میتوان ساخت. ولی متاسفانه ما حاضر نیستیم برای توافق با دیگران، حتی یک قدم از خواستهای خودمان مان کوتاه بیاییم؛ معمولا از خودمان نمی پرسیم برای رسیدن به هدف خود چه کرده ایم ولی کار و زحمات دیگران را  در نظر نمی گیریم. و از همه بد تر فراموش میکنیم که ایران کشوریست با تاریخ  پیچیده و مردمی با هویتهای متنوع و خواستهای بسیار متفاوت تر از آنچه  بسیاری از ما ذهن خود را به آن مشغول کرده ایم .
 زمان سیاست بازیهای خیالی به سر رسیده! وقت آنست که به خود بیاییم و قبول کنیم که  جنبش سبز برای موفقیت به مدیریت درست و قوی نیاز دارد. مدیریت علم تدبیر و برنامه ریزیست، بر پایه ی شناخت واقعیات، پیش بینی نیازها و پیشگیری مشکلات، برای دسترسی به اهداف معین . مدیریتی که بدون تدبیر، بی توجه به واقعیات و ناتوان از دورنگری برای رسیدن به اهداف ضد و نقیض به  برنامه ریزیهای ناقص دل خوش کند محکوم به فناست.   
برای توانمند سازی جنبش اول باید چند اصل را باید قبول کنیم: 
۱)  شتاب نکنیم، ولی از حرکت نایستیم و همیشه در صحنه باشیم: از تمام روش های مبارزه ی غیر مسلحانه بطور هماهنگ و هم زمان استفاده کنیم (راهپیمائی، نافرمانی مدنی ، اعتصاب، تحصن در فضاهای عمومی، مسجد، مدرسه، دانشگاه، حوزه، میدانهای بزرگ)  
۲) کارشناسانه در داخل و خارج از کشور«هویت واقعی نظام» را آشکار کنیم: این نظام "جمهوری اسلامی" نیست بلکه "فاشیسم مذهبی" است؛   
۳)  واقع بین باشیم: آرزوهای دست نیافتنی را  کنار بگذاریم؛
۴) با یکدیگر، بدون هیچ گونه چشم داشت یا منت گذاری کار کنیم: مساله سرنوشت ایران است نه نقشه کشیدن برای پست و مقام !
۵) ایدولوژی های رنگارنگ را فراموش کنیم،با گروههائی سیاسی و قومی و مذهبی داخل کشور که آمادگی مبارزه ی بدون خشونت دارند ائتلاف کنیم؛ 
۶) از تمامیت خواهی دست برداریم : تصور اینکه در یک نظام دموکراتیک واقعی هر فرد یا گروه به همه آنچه میخواهد میرسد خیال بافیست. چون خواست دیگرانی که با ما مخالفند نیز به حساب میاید . "زنده باد مخالف من" یعنی حق همه، به نسبت تعداد و نحوه ی عملشان، محترم است
۷) استراتژیک فکر کنیم: همه چیز را نمی توان یکباره بدست آورد، به اهداف حد اقلی ولی مشترک  رضایت بدهیم و آنها را اعلام کنیم . 
همه ی اینها در صورتی ممکن است که یک  شورای سازماندهی و هماهنگی  و قادر به تصمیم گیری،  با روش دموکراتیک و شفاف در ایران و خارج از کشور تاسیس شود. سیستم اطلاع  رسانی جنبش  با کمک  متخصصین با تجربه ی  ایرانی و خارجی تقویت شود و بیانیه ها، اطلاعیه ها و شعارها  را بر اساس اهداف مشترک و در چهار چوب استراتژی جنبش تهیه و بطور مداوم به آگاهی مردم و رسانه های بین المللی و منطقه ای  برسد.  
عجیب نیست که جنبش هنوز نتوانسته یک ایستگاه رادیو برای اطلاع رسانی به مردم داخل کشور که به اینترنت دسترسی 
ندارند بر پا کند؟
حتی اگر فعالان سیاسی توانائی یا آمادگی قبول این زحمات را نداشته باشند، باز هم  برای آنها که فقط در پی فروریختن نظام هستند ، یک خبر خوش دارم:
 جنبش سبز اگر تکان هم نخورد این رژیم بدلیل فساد، ظلم و ناتوانی از اداره ی کشور فرو خواهد ریخت. 
ولی برای مردم ایران یک خبربسیار بد:  
 این نظام خود به خود محکوم به نابودیست ، ولی قبل ازنابودي خود، «ایران را ویران خواهد کرد».  
به امید پیروزی،
 کیانوش


۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

يك زنم؛ اما قبل از آن يك انسانم! بررسي گذراي مشكلات زن ایرانی

من یک زن ام. اگرچه پیش از آن که زن باشم، یک انسانم. آیا یک زن زاده شده ام؟ یا در مدت اين سی سال زندگی ام به یک زن تبديل شده ام؟ آیا زن بودن یک ویژگی ذاتی ست یا اکتسابی؟ آیا زنانگی ام فقط به جنسیتم و بدنم مربوط است؟ و یا از روحم و ویژگی های درونی هم كه دارم، مشخص مي شود كه من يك زنم؟ آیا "محیط اطراف" می تواند از یک زن، يك "غیر زن" بسازد؟ و یا برعکس آیا يك جامعه می تواند زنانگی را در یک زن متبلور و جلوه گر سازد؟
این ها سوال هایی ست که سال هاست در ذهنم مرور می کنم. و گاهی چون به نتیجه نمی رسم با خود می گویم: "مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل ..." گاهی ساده زندگی کردن و در ندانستگی زیستن به مراتب راحت تر است! اما این تنها در شرایطی امکان پذیر است که در یک جامعه ی بدوی و به دور از هر گونه تکنولوژی و علم امروز زندگی کنیم. تنها در چنین جامعه ای ست که زن، بدون این که به زن بودنش فکر کند، زندگی روزمره ی زنانه اش را کنار همسر و فرزندانش سپری می کند و به وظایف اولیه اش چون بچه دار شدن و خانه داری کردن و رسیدگی به نیازهای جسمی همسرش (البته یه طور متقابل) می پردازد.
این زندگی تا جایی می تواند با آن سادگی ادامه يابد که نه علم، نه هنر، نه فلسفه ... هیچ یک نقشی در جامعه نداشته باشند و زن تنها وظایف زنانه را انجام بدهد و مرد هم وظایف مردانه اش را. و همان طور که می بینیم این زندگی بدوی، بیش تر یک انجام وظیفه است تا زندگی برای لذت بردن از زندگی. انسان امروز که موسیقی گوش می دهد، کتاب می خواند، فیلم می بیند، برای انجام حرفه ی تخصصی اش تحصیلات دانشگاهی می کند و هزاران کار خارج از وظایف روزمره، انتظارش از زندگی و نقش آفريني در زندگي به مراتب بالاتر می رود. دیگر زن، غیر از وظایف زنانه اش دل مشغولی ها و فعالیت های دیگری هم دارد، همان طور که مرد هم.
اما چرا این میان فعالیت ها و دل مشغولی های مرد در کنار انجام وظایف اش پذیرفتنی ست؟ ولي زن برای به دست آوردن هر آن چه به شکلی لذت نامیده می شود باید تلاش کند؟ و این تنها مشکل کشور ما نیست، و تا بوده در دنیا چنین بوده و اگر امروز زنان اروپایی و آمریکایی به حقوقی بیش تر از زن ایرانی دست پیدا کرده اند (که البته آن هم هنوز شرایط ایده آل نیست) به خاطر تلاش ها و از خودگذشتگی های بسیاری زنان آگاه در چند دهه ی گذشته بوده است.
آیا غیر از این است که بیش تر بودن قدرت بدنی مرد از روز ازل به او یک برتری نسبت به زن داد که بسیاری از مواهب را به خاطر قدرت بیش تر حق خود می داند و از زن می ستاند؟ این تنها یک فرضیه است و امکان دارد اشتباه باشد. اما حتا در صورت درست بودن این فرضیه، تا زمانی قدرت می تواند دلیل برتری باشد که "قدرت فکر" در امور زندگی نقشی نداشته باشد و امروز که تمام زندگی، حتا مسائل مالی، بر مبنای قدرت فکر آدمي می چرخد چرا هنوز مردان بر مسند قدرت نشسته اند و زنان هنوز برای به دست آوردن حقوق انسانی خود باید تلاش کنند؟ به راستی کدام حاکمی به راحتی از قدرت برتري کناره گیری می کند (كه مردان چنين كنند)؟!
با مقدمه ای که گفتم به این جا می رسیم که زن ایرانی، خود باید تلاش کند تا حقوق پایمال شده اش را پس بگیرد. البته زنان ما با این که (شاید به دلیل فشارهای جمهوری اسلامی)  چند دهه دیرتر از زنان اروپا و آمریکا به حرکت درآمده اند، اما خوشبختانه پشتوانه و تجربه ی فعالیت های زنان غرب را پیش رو دارند که با استفاده از آن ها می توانند چه بسا راه چندین ساله را در چند سال طی کنند. و این جاست که "آگاهی" مهم ترین نقش را در پیشبرد حرکت های زنان ایفا می کند. چرا که بسیاری از زنان ایران که بیش تراز همه درد می کشند، زنان روستایی هستند که حتا به ساده ترین حقوق شان نیز آگاه نیستند.
***

هفته پیش بابک داد در صفحه ی فیس بوک اش يك قطعه كوتاه نوشت و در آن به نوعي از مخاطبان صفحه اش در فيس بوك يك پرسش كرد: "به نظر شما مشکلات زن ایرانی چیست؟"

{مادرم به خواهرام مي گفت:«نمي دونين مشكلات يه زن يعني چي!» مي پرسيدم:«مشكلات زنها يعني چي مامان؟» غمزده مي گفت:« يعني همين سكوت خواهرات! همين كه بر و بر منو نگاه مي كنن و حتي ميترسن دربارش حرف بزنيم!» بعد مي خوابيديم و من با ذهنم كلنجار ميرفتم تا خوابم ببرد... حالا من از شما مي پرسم:«مشكلات يه زن ايراني از نظر شما چيه؟»... خواهراي گلم! حالا ديگه حرف بزنين و ديگه سكوت نكنين! مادرم براي هميشه خوابيده است.}

جواب هایی که مخاطبان به این سوال داده اند انگیزه ی من براي نوشتن این یادداشت شد تا با نگاهی عمیق تر به نظر آن ها، مشکلات زن ایرانی را ریشه یابی کنیم و به دنبال راه حل بگردیم.
با نگاهی به نوشته های دوستان، اولین موردی که در بسیاری نظرها وجود داشت این بود که چرا زن را پیش از آن که یک زن ببینند، یک انسان نمی بینند؟ مریم نوشته است: " بزرگترین مشکل زن ایرانی به نظر من اینه که قبل از این که او را یک انسان ببینند فقط او را یک زن می بینند . این فقط یک مشکل حکومتی نیست، بل که یک مشکل فرهنگی ست. در فرهنگ ما، در ادبیات ما و حتا در دامان مادران ما که خود زن هستند ، زنی تعریف می شود که دنباله رو است و نشانی از استقلال در او یافت نمی شود." و در همین رابطه سانیا می گوید: " ما نمی خواهیم با ما مثل زن رفتار کنند. ما می خواهیم که ما را اول انسان ببینند و بعد زن. زن ایرانی، مانند مرد ارزش اجتماعی می خواهد."
می بینیم که مریم معتقد است که این مشکل، ریشه در فرهنگ ما دارد و نمی توان همه ی مشکلات را ناشی از حکومت دانست. فرهنگ مردسالارانه که بسیاری از مخاطبان فيس بوك به آن اشاره کرده اند، یکی از مهم ترین مشکلات زنان ایران است و متاسفانه بسیاری از زنان ما نیز که مادران و همسران همین مردان هستند، به این مشکل دامن می زنند و خود مردانی مردسالار تربیت می کنند. با توجه به ديدگاه سانيا كه "زن ایرانی به دنبال ارزش اجتماعی می گردد" شايد نتيجه منطقي اين است كه این ارزش اجتماعی در اجتماعي به زنان داده می شود که انسان بودن آنان قبل از زن بودنشان در فرهنگ آنان پذیرفته شده باشد.
خوب می دانیم که فرهنگی را که در هزاران سال شکل گرفته، نمی توان یک روزه عوض کرد. اما برای تغییر این فرهنگ نادرست، اگر از همین امروز هم شروع کنیم می توانیم به آینده ای روشن برای زنان ایرانی امیدوار باشیم.
اولین قدم برای تغییر فرهنگ مردسالاری، آگاهی رساندن به زنان است. بسیاری از دوستان بر این عقیده هستند که مشکلات زنان ایرانی ریشه در ناآگاهی آن ها دارد. بیتا معتقد است که "متاسفانه زن ایرانی، زن بودن را جز آن  چه که هست نمی داند وباید صداهای تازه ای به گوش زن ها برسد و تعریف جدیدی از زن در ذهن خود ما زن ها ایجاد شود."
در تكميل نظر بيتا، من هم معتقدم امروز زنانی هستند که خود را باور دارند و ریشه ی مشکلات شان را دریافته اند. شاید تعداد این زنان آگاه نسبت به کل زنان جامعه زیاد نباشد. اما همین زنان آگاه می توانند اولین قدم ها را برای تغییر فرهنگ نادرست مردسالارانه ی حاکم بر جامعه بردارند و با آگاهی رسانی به سایر زنان، جمعیت شان را بیش تر و بیش تر کنند. اگرچه همه می دانیم که این راه ساده ای نیست و به قول فرحناز: "زن ایرانی در تارهای نامرئی فرهنگِ سنتیِ مردسالارانه چنان مچاله و درهم پیچیده شده است که برای بیرون آمدن از آن باید همه ی انرژی اش را بگذارد."
من هم با فرحناز موافقم که زن ایرانی زیر فشار فرهنگ مردسالارانه مچاله شده است. اما اگر با آگاهی و با جهت گیری درست بر این فشار غلبه کند، انرژی اش را بیهوده به هدر نمی دهد و برای همیشه به همه ی حقوق انسانی اش می رسد. پس اولین قدم آگاهی و آگاهی رسانی ست. که زنان ما بدانند چه هستند، چه نیازهایی دارند و چه حقوقی می خواهند. پس از آن که به داشته ها و نداشته ها و خواسته های مان آگاه شدیم، رسیدن به شرایط ایده آل با این همه دانش که داریم، آن قدرها سخت نخواهد بود. و سرانجام فرهنگ نابرابري مردسالارانه که برچیده شود، تبعیض ها و بی عدالتی های درون خانوادگی خود به خود از بین می رود و زن از دامان مادر می آموزد که پیش از زن بودن، یک انسان است با تمام حقوق و نیازهای انسانی و به این ترتیب حقوق طبیعی اش را از جامعه طلب می کند.
فراموش نکنیم که مردان هم به اندازه ی زنان و پا به پای آن ها در این تغییر فرهنگ عقب مانده مان موثر اند. و مردان آگاه امروز می دانند که درد زنان در واقع درد آن ها نیز هست، چرا که کمتر مردی ست که بتواند بدون نیاز به زن به راحتی زندگی کند. در این رابطه مهیار که از معدود مردانی ست که در این گفت و گو شرکت کرده، می گوید: "ای کاش ما مردهای ایرانی موجودات بی دردی بودیم تا مرهم زخم ناجوانمردانه ی سنت، به تن گل بانو های شرافت این سرزمین می شدیم."
می بینیم که مردهاي جامعه ما نیز موجودات بی رحم و بی توجهی نیستند و چه بسا می دانند که با حل مشکلات زنان، مشکلات آن ها نیز کم تر می شود و در واقع با حل مشکلات زنان، بچه هایی آرام تر و موفق تر در دامن زنانِ آسوده تر بزرگ می شوند و مردانی نیرومندتر در کنار همین زنان، جامعه را زیباتر می سازند.
آخرین موردی که به آن اشاره می کنم، نوع نگاه زن و مرد به عشق است، که بنفشه در این باره نوشته است: "بزرگ ترین مشکل ما زن ها تفاوت درنوع عاشق شدن مان با مردهاست. جنس عشق ما از جنس عشق مردها نیست. زن عاشق قلب و روح مرد می شود، اما مرد عاشق زيبايي و جسم زن."
فکر می کنم که این درد مشترک همه ی زنان دنیاست و تنها مشکل زنان ایران نیست. تفاوت در عاشق شدن، به تفاوت های جسمی و روحی زنان و مردان برمی گردد. و شاید زیبایی عشق هم در همین تفاوت و حتا تضاد باشد، مانند تمامی تفاوت ها و تضادهای موجود در طبیعت. و زیبا تر آن می شود که از این تضاد برای آفرینش یک زندگی زیبا در کنار هم استفاده کنیم. چه اشکالی دارد حتا اگر همسرتان عاشق جسم شما باشد و شما عاشق روح او؟ مگر نه این است که جسم و روح هر دو بخشی از انسان است؟ پس چه به تر آن که هر دو هم عاشق جسم و هم عاشق روح هم باشیم. همان قدر که مرد نباید تنها عاشق جسم زن باشد و مردی که چنین می کند متهم می شود که به روح همسرش بی اعتناست، زن نیز باید جسم همسرش را دریابد. حتا اگر شده نیازها و خواسته های روحی خود را در جسم او پیدا کند. اگرچه نیازهای جسمی نیز حق یک زن است، در حالی که همواره عادت کرده آن را پنهان کند. و به قول ماریا به او گفته اند: "چون تو یک زنی، هیچ گاه از آرزوی نهانی ات چیزی را عیان منما!"
امیدوارم توانسته باشم برخي از مشکلات زنان ایران را، که در واقع بخشی از مشکلات جامعه ی ایران است در این جا بیان کنم. و باز هم امیدوارم که یکایک ما زنان با هم یاری و هم فکری و البته با کمک مردان ایرانی به حل این مشکلات بپردازیم.
گلتا مسیحا
 golta.masiha@gmail.com

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

دولت در «رأس امور»، جراّحي در پيش: از حالا گربه هاي محله را زير نظر بگيريد! / بابك داد


اول؛ دولت در رأس امور!
دعواهاي مجلس و دولت، بالاخره به همان نقطه اي رسيده كه در هر "شبه دموكراسي جعلي" قابل پيش بيني است. در چنين حكومتهايي كه مي خواهند فقط نمايشي از يك دموكراسي محدود داشته باشند، ولي به هيچكدام از قواعد مردمسالاري پايبند نيستند، غالبا" اين دعواها رخ مي دهند. اما در ايران، بخصوص بعد از كودتاي انتخاباتي سال قبل، حكومت تصميمات مهمي براي برچيدن آنچه "حشو و زوايد دموكراسي" مي داند، آغاز كرده است.
حكومت ابتدا "مجلس خبرگان" را برچيد كه وظيفه ذاتي اش، انتخاب رهبر و نظارت بر انجام وظايف رهبري است. وقتي نايب امام زمان(!) رهبر كشور ماست، ديگر چه احتياجي هست به مجلسي كه بتواند بر او و عملكردش نظارت كند؟ مجلس خبرگان كه سالها خفته بود، از سال قبل به طور كامل عقيم شد و در اجلاس ساليانه اش در مهرماه 88 با آنكه هاشمي رفسنجاني هم به رياست آن رسيد، اما عملا" آخرين نفسهايش را هم كشيد و عمرش را داد به آقاي جنتي!
نوبت بعد "مجمع تشخيص مصلحت نظام" بود كه گاهي در دعواهاي مجلس و دولت، بايد ميانداري مي كرد و بنا بر مصالحي، قوانين مورد دعوا را بررسي، اصلاح و تصويب مي كرد. مجمع تشخيص هم با انزواي آقاي هاشمي رفسنجاني رئيس آن، به محاق رفت و آن "استوانه نظام" كه روزي آيت الله خميني مي گفت: "انقلاب زنده است تا هاشمي زنده است!" از همه اركان اصلي حكومتي كنار نهاده شد. هرچند به نظر شخص من، اين كمترين تاواني بود كه هاشمي بايد مي پرداخت. اينك آنچه باقي ماندخ، يك دولت مطلوب رهبري است و يك "مجلس" كه گهگاه ايجاد مزاحمت مي كند و يك "قوه قضائيه" كه امثال جنتي گاهي بايد سرش فرياد بكشند كه چرا به مجرمان سياسي، مرخصي مي دهد؟! و چرا دسته دسته معترضان را اعدام نمي كند؟ از اين سه ركن، دولت و مجلس و قوه قضائيه، آنچه مطلوب آقاي خامنه اي بود و اكنون هم در "رأس امور" نشسته است، همين دولتي است كه يكه تاز ميدان است و با مديريتي مستقيم و بدون دفتر و دستك هاي اضافي، اوامر رهبري را اطاعت مي كند و يك احمدي نژاد دارد كه نظراتش از همه "به نظر آقا نزديكتر است!"
اينك مجلس شوراي اسلامي كه خود نيز به نوعي "منصوب" همين حكومت و شوراي نگهبان بود، سر برآورده است تا بر اساس سخنان بنيانگذار انقلاب، دوباره "در رأس امور" بنشيند! حال آنكه در رأس امور، اكنون دولتي مقرّب درگاه همايوني قرار دارد كه براي استقلال قواي مقننه و قضائيه با عرض معذرت "شيشكي" مي بندد و پشت سايه همايوني رهبر قايم مي شود. در كشاكش اين سهم خواهي مجلس و دولت، معلوم است "نظر آقا" با يكه تازي چنين دولتي است. اما باز هم آقاي خامنه اي قصد دارد نمايشي از عدالت و مردمسالاري علوي(!) را به صحنه ببرد و حكميتي برپا كند كه البته داور آن را هم خودش تعيين كرده است؛"آيت الله جنتي"! و نتيجه آن هم از حالا معلوم است؛ شبيه همان حكميت خائنانه اي كه در بازبيني انتخابات سال قبل توسط رهبري انجام گرفت، و پيشاپيش معلوم بود هيچ گوشي براي شنيدن سخنان نامزدهاي معترض وجود ندارد و جلسه رسيدگي به اعتراضات نامزدها، يك نمايش ساختگي است و بس!
طبيعي است آقاي جنتي براي به كرسي نشاندن نظرات رهبر، به جلسه حكميت بين مجلس و دولت رفته است. اما برخي از مجلسيان كه تحقيرهاي احمدي نژاد نسبت به مجلس را تاب نمي آورند، سعي دارند خود را قانع كنند كه آنچه از نتيجه داوري از زبان جنتي مي شنوند، نظر نهايي شخص رهبر نيست و هنوز در اين رؤيا هستند كه مجلس بايد در رأس امور بماند! امري كه با وجود چنين دولت منصوب و محبوب رهبري، ناممكن به نظر مي رسد.
اينجاست كه "بصيرت" و هوشمندي انقلابي و زيركي اسلامي(!) كه بارها از آقاي خامنه اي شنيده ايم، مي تواند مورد استفاده افرادي نظير علي لاريجاني، باهنر، ابوترابي و ساير مجلسيان گوش به فرمان قرار بگيرد. "بصيرت" مورد نظر آقاي خامنه اي يعني اطاعت محض و گردن نهادن بر حكمي كه ايشان از زبان نماينده خود (جنتي) به مجلس ابلاغ كرده است. مجلس بايد دست از برخي اختيارات قانوني خود بردارد. بدون اجازه دولت، قانون بيخودي(!) تصويب نكند. بايد سوداي نظارت بر دستگاههاي دولتي را فراموش كند و از اين به بعد، «مصمّمات دولت» يعني تصميم هاي مؤكد و لازم الاجراي دولتيان را تأييد نمايد و قيد برخي «مصوبات» قانوني را هم بزند! اينگونه شايد بشود چنين مجلس خفيفي را تحمل كرد تا نمايندگانش در پاي اين سفره بنشينند و ناني بخورند و دم نزنند.
سخنان اخير آقاي لاريجاني رئيس مجلس كه هنوز اين پيام را نگرفته كه مجلس بايد مطيع دولت باشد، آدمي را به شك مي اندازد كه نكند «لامپ بصيرت» اين آقاي لاريجاني، گاهي اتصالي مي كند و گاهي مطابق ميل "آقا" روشن نمي شود! اكنون برادران لاريجاني عملا" در دو معاونت دولت احمدي نژاد كار مي كنند؛ حاج صادق لاريجاني در معاونت قضاويي دولت (قوه قضائيه سابق!) مشغول است و علي لاريجاني هم در معاونت پارلماني دولت (قوه مقننه سابق!) كار مي كند! آنها بايد بدانند اگر "بصيرت" مورد نظر آقاي خامنه اي را در خود حفظ نكنند، حتي نمي توانند در حد همين معاونت هم در دولت احمدي نژاد خدمت كنند. كمي «بصيرت» و توجه به اشارات ابروي مبارك رهبري باعث مي شود براي آنها هم در «قايق نظام اسلامي»، جايي دست و پا شود. وگرنه اگر لامپ بصيرتشان هي بخواهد اتصالي كند و روشن و خاموش بشود، به زودي آنها هم از شمار سرنشينان اين قايق نجات(!) كم خواهند شد و يكي مثل جنتي آنها را پرت مي كند داخل طوفانهاي هولناكي كه هفتاد ميليون ايراني بدون بصيرت در آن طوفانها دست و پا مي زنند و از «كشتي نجات خامنه اي» محروم شده اند!
احمدي نژاد هم آنقدرها آدم بابصيرت دور و برش دارد كه براي دو معاونت پارلماني و قضائي خود فكري بكند و كشور را با يك قوه و در خدمت سپاه و رهبر به ساحل نجات برساند! مهم اين است كه آنچه بر سر آن توافق شده، اين است كه حكومت فعلي "شبه دموكراسي جعلي" مي خواهند. اگر كسي دچار توهم شد و فكر كرد مجلس و انتخابات و رفتارهاي پارلماني در چنين حكومتي، واقعي است از نظر آقاي خامنه اي «بصيرت و شعور» لازم را ندارد و بايد از قايق نظام پرتش كرد بيرون! آقاي خامنه اي يك حكومت يكدست اسلامي، بدون پارلمان و نماينده و مصوبه و رأي و انتخابات مي خواهد. يك قوه قضائيه مي خواهد كه بدون وكيل و قاضي و استقلال دست و پا قطع كند و از جنتي در خطبه هاي نماز جمعه دستوراتش را بگيرد! آقاي خامنه اي يك جامعه مي خواهد بدون سئوال و اعتراض و حق طلبي و آگاهي! تازه به اينجا كه برسند، كه تا حدودي رسيده اند، حاكمان با تيغ و ساطور مي افتند به جان اقتصاد اين مملكت كه لابد مي پندارند زيادي متورم و چاق شده و بايد رياضت بكشد! سپاه به قاچاق مواد مخدر و سلاح مي پردازد و خامنه اي نقشه مي كشد كه چطور پسرش را بر كرسي جانشيني خلافت خود بنشاند. 
فعلا" چشمها به همين دولتي است كه با تقلب و خيانت و جنايتهاي مصباح و جنتي و خامنه اي بر سر كار آمده و با كمك اينها در «رأس امور» نشسته است. دولتي كه حالا علاوه بر «تروريسم دولتي» رسما" وارد كارزار «قاچاق سياه دولتي» هم شده و كشورهاي يمن و گامبيا و نيجريه هم براي تحقيرش مسابقه گذاشته اند. به چنان رهبر فرزانه اي، يك چنين دولت و يك چنين مجلسي هم برازنده است. و تازه اينها بخشي از هنرهاي آقاي جنتي است كه از دوران عصر يخبندان مشغول «رنگي كردن» زمين و زمان بوده است!
دوم؛ جراحّي در پيش!
اين ميانه يك بيمار بدحال هم داريم كه پزشكان با تيغ و ساطور و ديلم(!) بالاي سرش ايستاده اند تا ناكارترش كنند، ولي هنوز حتي نمي دانند نبض و فشارخون و ضربان قلبش چقدر است؟ و آيا زير اين عمل جراحي دوام مي آورد يا خير؟ با اين همه مي خواهند به قول خودشان بزرگترين جراحي دنيا را روي اين بنده خدا انجام بدهند و اسم جراحي را هم گذاشته اند «هدفمندسازي يارانه ها!». خيلي از متخصصان مي گويند اين جراحي ختم به خير نمي شود و بيمار بدبخت شربت شهادت را نوش جان مي كند. خود دولت هم مي گويد بعد از اين جراحي، اصلا" چيزي به اسم «قشر فقير» نخواهيم داشت و به عبارتي فقرا جملگي از بين مي روند!  به هرحال ممكن است سال بعد در همين روزها، مراجع تقليد بابصيرت(!) مجبور شوند خوردن گوشت گربه ها را هم براي برخي از شهروندان حلال كنند! از حالا بايد گربه هاي ولگرد محله هايمان را زير نظر بگيريم كه سال بعد، همين ها هم پيدا نمي شوند و يكباره ديديد گربه هم تبديل شد به غذاي اشرافي «نخبگان بابصيرت!» و دولت براي شكار گربه هم چيزي شبيه كارت سهميه بندي درست كرد و آن كارتها را هم بين بابصيرتهاي خودشان توزيع كردند! گربه هاي محله تان را از حالا تحت نظر بگيريد!
لينك: در لينك زير مي توانيد مصاحبه ام را با برنامه تفسير خبر صداي آمريكا (دوشنبه اول آذر89) درباره موضوعاتي كه خوانديد، ببينيد و بشنويد.
توضيح: به دليل فيلتر وبلاگم در داخل كشور، برخي مطالب وبلاگم را در اين وبلاگ هم منتشر خواهم كرد./ بابك داد