۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

بخوان كه دوباره بخواند، اين عشيره زنداني، گل سرود شكستن را...

تنها یکی از ما

ترجمه شعری از شیرکو بیکس شاعر بلندآوازه کرد

تقدیم به خاطره احسان فتاحیان

عبدالله مهتدي

شیرکو بیکس (Sherko Bekas)، شاعر نامدار معاصر کرد، اهل سلیمانیه در کردستان عراق و خود فرزند فائق بیکس شاعر معروف نیمه قرن بیستم است. شیرکو در این شعر کوتاه که در سال 1988 سروده است، فرار دسته­جمعی اهالی یک روستای کرد را از دست بمباران بعثیها به نحوه زنده­ای به تصویر می­کشد.

تراژدی در تاریخ کردها کم نیست و جنایات رژیم عراق در قبال این ملت نیز بسیار فراوان و سخت دردناک است. اما سال 1988 در کردستان عراق سال دردناکترین تراژدیها است، سال «انفال» است، سال بمبارانهای شیمیائی، سال ژنوساید بی­سروصدای کردها در درون جامعه عراق است. سالی است که صدام، همچون هیتلر که برای نابودی نهائی یهودیان «راه حل نهائی» را تهیه دید، برای پایان دادن به موجودیت کردها و همچنین پایان بخشیدن به هرگونه امید آنها به حیات و به آینده، امواجی از حملات شیمیائی به روستاها و مردم بیدفاع را به راه انداخت و این حملات را با عاریت گرفتن ازکلام قرآن و جنگهای صدر اسلام با کفار «انفال» نامید. وجه دیگر انفال و مکمل حملات شیمیائی به مردم غیرنظامی، سیاست «امحای کرد» بود که در مناطق وسیعی از کردستان عراق به آن دست یازیدند. در این پروژه شکار انسانی، اهالی مدنی شهرها و روستاها را، مردان و زنان و بویژه جوانان را، بدون اینکه به دنبال هیچ نام مشخصی باشند بلکه به صرف کرد بودن، دستگیر کرده به زور در کامیونهای ارتشی چپاندند و در لب گودالهائی که در نقاط مختلف عراق حفر شده بود به رگبار بسته و با بولدوزر خاک بر رویشان ریختند و دفن کردند و به این ترتیب صدها گور دسته­جمعی در این کشور آفریدند. پس از سقوط صدام دهها گور دسته­جمعی از این نوع در نقاط گوناگون عراق توسط متخصصان کشف وخاکبرداری شد که هویت کردی قربانیان از لباسها و کارتهای شناسائی آنها احراز می­شد. به گفته آگاهان در این حملات بیش از صدوهشتاد هزار نفر جان خود را از دست دادند. زخم این تراژدی هنوز هم عمیقترین لایه­های روح کردها را آزار می­دهد و دهها هزار بیوه انفال و یتیمان انفال امروزه بازماندگان این بربریت مدرن هستند.

باری، قصد فقط آشنا کردن مختصر خواننده با زمان و مکانی بود که شعر در آن سروده شده است. در شعر کوتاه «تنها یکی از ما»، شیرکو بیکس فرار دسته­جمعی شبانه مردم یک روستا را که شتابان از برابر بمباران می­گریزند تصویر می­کند. در آن اشک هست، دود هست، فرار از برابر دشمن مسلح غدار هست، کوفتن باران و سختی راه و فرسایش طاقتها هست، همه اینها هم بدون کوچکترین شعار و تکلف و در قالب تصویرهای شعری گویایی تجسم می­شود که در آن انسان و رویدادهای پیرامونش به­سادگی درهم آمیخته­اند. اما در ژرفنای این مصیبت بی­پناهانه و بی­فریادرس، امید و آینده نیز با ظرافت تمام و با رنگی از شیطنت در هیأت نوزاد متولد نشده­ای که نمادی از تداوم موجودیت و آینده این ملت است سرک می­کشد، چنانکه در عمق احساس تلخی که از تصویر این همه محنت و رنج به شما دست داده است، بی­اختیار آهی از سر آسودگی خاطر می­کشید و لبخندی بر لبانتان نقش می­بندد.

من این شعر را در سال 1993 از جلد اول دیوان اشعار شیرکو بیکس، صفحه 692، ترجمه کرده بودم اما هیچ وقت آن را در جائی انتشار نداده بودم و اینک در حالت روحی و عاطفی خاصی آن را به خاطره عزیز جانباخته احسان فتاحیان تقدیم می­کنم تا بدانیم که به قول شاملو «مرگ پایان نیست».

عبدالله مهتدی

سیزدهم نوامبر 2009

تنها یکی از ما

ترجمه شعری از شیرکو بیکس شاعر بلندآوازه کرد

غروب وقتی بود

خود به­سختی جان به­در برده بودیم.

مثل بارانی که می­بارید

ما هم باید بی­وقفه عمل می­کردیم.

رشته­ای از اشک بودیم و به دنبال هم روان بودیم.

ستون دودی درهم و برهم برخاسته از دهکده­ای بودیم و از کوه بالا می­خزیدیم.

همه تا مغز استخوان خیس، آب از هفت بندمان جاری.

بینیهایمان ناودان سرمان،

ساقهایمان جویبار بدنهایمان بود.

بچه­هامان: به پرستو،

زنهامان: به درختهای پائیزی

و پیرهایمان: به اسبهای خسته

می­مانستند.

همه تا مغز استخوان خیس، آب از هفت بندمان جاری.

در این میان تنها یکی از ما

زیر چتر خود

حتی قطره­ای باران به خود ندید

و از همه نیز آرامتر بود.

او کودک من بود

که در زیر چتری از پوست شکم مادرش به­سر می­برد.

شاهدان سبز، ثبت يك حركت سبز براي فردا

وبلاگی برای ثبت در تاریخ

نیک‌آهنگ کوثر/ راديو زمانه/ با از دست رفتن فضای کار حرفه‏ای برای بسیاری از روزنامه‏نگاران ایرانی، گروهی از ایشان به وبلاگ‏نویسی و «شهروند روزنامه‏نگاری» روی‏ آورده‏اند. از جمله بابک داد که این روزها فراری هم محسوب می‏شود.
بابک داد وبلاگی جدید راه انداخته برای ثبت وقایع اخیر؛ منتهی از زبان شاهدان عینی. بابک داد می‌گوید هدف نهایی از راه‌اندازی این وبلاگ این است که آنچه مردم می‏بینند و تجربه می‏کنند، بدون هیچ فیلتری، در معرض دید امروز و فردای جامعه گذاشته شود تا اگر این حرکت به نتیجه‏ی مثبت رسید، تمام ما یادمان باشد که حرکت‏مان از کجا شروع شد.

او هم‏چنین درگیر کار سایت حقوق‏دانان جنبش سبز مردم ایران است که با ارائه‏ی پیش‏نویس قانون اساسی آینده‏ی ایران، آن را به بحث می‏گذارد. در همین زمینه با او گفت‌وگوی کوتاهی کرده‌ام.

· آقای داد، شما در چند روز اخیر بحث مستند کردن وقایع و تجربیاتی که معترضین دارند را مطرح کرده‏اید و وبلاگی نیز برای این مساله به راه انداخته‏اید. هدف شما از این کار چیست؟

هدف نهایی، ثبت آنچه که مردم ما می‏بینند و تجربه می‏کنند، بدون هیچ فیلتری به عنوان روزنامه‏نگار یا خبرنگار یا سایت خبری است. عیناً تجربه‏های‌شان را بدون حتی ویرایش ادبی، در معرض دید امروز و فردای جامعه گذاشتن.
تا اگر انشاالله این حرکت به نتیجه‏ی مثبت رسید، تمام ما یادمان باشد که حرکت‏مان از کجا شروع شد و اگر این حرکت دچار انحرافاتی شد، باز بدانیم دلیل انحرافات و مشکلات چه بوده است.

به هرحال ثبت تاریخ هیچ‏وقت ضرر نداشته است.

· آیا این حرکت به نحوی به راه انداختن روزنامه‏ی «شهروند روزنامه‏نگاری» محسوب نمی‏شود؟

دقیقا به همین نیت؛ اگر چه سعی کردیم این نیت را در عمل پیاده کنیم. البته از شهروندانی که به خیابان می‏روند و باطوم می‏خورند، و با دست خالی به استقبال باطوم می‏روند.

آن‌ها با بدنی نازک و نازنین، به استقبال کتک و ضربه‏های پاسداران و ماموران کودتاچی می‏روند تا اثبات کنند که حق آن‏ها داشتن یک فضای بهتر، یک دولت بهتر و یک حکومت بهتر است.

وقتی می‏روند و دیده‏ها و شنیده‏هایی را می‏آورند، می‏بینید که سرشار از صداقت، حقیقت و امانت‏داری است. بدون هیچ گرایشی که در رسانه‏های خبری معمولا به بعضی از اخبار تزریق می‏شود، دیده‏های خود را بازگو می‏کنند.

این وبلاگ، الان وبلاگ بسیار کوچکی است و انشاالله تبدیل به یک حرکت بزرگ بشود. اما بنایش بر این بوده که همین دیده‏ها را که حقانیت ملت مظلوم ما را بیان می‏کند، ثبت کند و مطمئن هستم که روزی این‏ها سندهای بسیار مؤثری هستند، برای مشاهده‏ی حرکتی که جنبش سبز را به انقلاب سبز تبدیل خواهد کرد.

· یکی از بحث‏هایی که در روزهای اخیر مطرح شده، بحث کمک به تدوین یک قانون اساسی برای آینده‏ی ایران است. این کار در چه مرحله‏ای است؟

این حرکت حدود دو ماه است که شروع شده و در حین عمل جنبش و جوشندگی‏ای که از بطن جامعه داشت انجام می‏شد و دارد انجام می‏شود، این عمل هم به امید بیشتری راهنمایی می‏کند.

در واقع، مردم با دیدن افق روشنی از آینده‏ی بعد از سرنگونی این نظام غاصب و ظالم، با امید و انگیزه‏ی بیشتری در حرکت‏های اعتراضی شرکت می‏کنند.

چندی پیش با برخی از دوستان صحبت کردیم که بنشینم برای فردای سقوط این نظام که بسیار دست‏یافتنی است، فکری کنیم تا خدای ناکرده تجربه‏های تلخ گذشته تکرار نشود و گروه نورسیده‏ای نیایند و دست‏آورد حرکت مردم را مصادره به مطلوب کنند.

نتیجه‏ی عملی کار این بود که یک پیش‏نویس قانون اساسی تدوین شود. نُرم پیشنهادی بر اساس قوانین موجود و کاملا متعادل دنیا، برای تشکیل یک حکومت مردم سالار و دمکراتیک، بنا شده است. بعضی از بندها و موارد به دلیل بومی کردن این قانون، به آن اضافه شده و در معرض دید مردم، خوانندگان، گذاشته شد تا آن را به عنوان یک کار ایجابی و راه‏گشا، مورد بررسی قرار بدهند.

خوشبختانه سطح سواد امروز مردم ما نسبت به ۳۰ سال پیش بسیار بالاتر است و می‏خواهند با چشم باز به حرکتشان ادامه بدهند.به همین خاطر، این قطعنامه و در واقع چکیده‏ای از قانون اساسی نوین در معرض دید مردم گذاشته شد.

پیش‏نویس قانون اساسی، یعنی بندهای کاملا مشخص قانونی نیز به عنوان یک پیشنهاد و نه به عنوان حرف آخر، در دسترس خوانندگان گذاشته شده است.

این پیشنهادی است برای این که ما به دنبال حرکت به سمت یک فردای بهتر هستیم، نه به سمت یک انقلاب کور. وقتی مردم این امیدواری را دارند، با انگیزه‏ی بسیار بالاتری در اعتراضات شرکت می‏کنند و انشاالله به نتیجه‏ای مطلوب برای نسل امروز و فردا خواهیم رسید.

· محل عرضه و گفت‏وگو در باره‏ی این پیش‏نویس قانون اساسی کجا خواهد بود؟ آیا در رسانه‏ها پخش خواهید کرد یا نه، در شبکه‏های روزنامه‏نگاری و شبکه‏های اجتماعی می‏گذارید که روی آن بحث و نظردهی صورت بگیرد؟

ما متاسفانه برای ارائه‏ی فکر برتر دیدن دنیای آینده، دنیایی که سرشار از قانون‏مندی و حکومت مردم بر سرنوشت خودشان باشد، دچار فقر رسانه‏ای هستیم.

برخی از رسانه‏ها که باید بخشی از نیرو و امکان‏شان را به این امر مهم اختصاص بدهند، درگیر روزمره‏گی‏هایی می‏شوند که البته از آن هم گریزی نیست؛ اخبار روز به روز و با سرعت دارد تولید می‏شود و اتفاقات فراوانی در این مملکت می‏افتد.

اما این مساله نباید ما را از دیدن افق‏های آینده و این که بالاخره بخشی از نیرویمان را صرف بحث برای آینده بکنیم، غافل کند. تا روزی که انشاالله این حرکت‏ها به پیروزی رسید، دچار نداشتن یک برنامه‏ی روشن برای فردا نباشیم.

در حال حاضر، وبلاگ حقوق‏دانان جنبش سبز راه‏اندازی شده. البته یک وبلاگ است و متاسفانه امکانات سایت را ندارد. به این دلیل که کار در این زمینه به طور کامل از طرف چند شهروند مانند من و شما دارد انجام می‏شود و هیچ امکانی برای تقویت رسانه‏ای این کار وجود ندارد.

اما به دلیل ماهیت اجتماعی‏ای که جنبش سبز و انقلاب سبز دارد و شبکه‏های اجتماعی تا به حال کار را پیش برده‏اند، این حرکت در فیس بوک، تویتر و سایت‏های فوروم و گفتمانی که وجود دارد، در حال رشد است و ما به این رشد امیدوار هستیم. هر چقدر این حرکت رشد کند، مردم امیدوارتر نسبت به آینده‏ای می‏شوند که بعد از دوران تاریک امروز خواهیم داشت.

وي در ادامه از تمام كساني كه دلشان براي فردايي بهتر براي ايران مي‌تپد خواست اصول ساده اين قطعنامه را براي عموم مردم، و خانواده ها توضيح دهند تا حركت منسجمي به سوي فردا داشته باشيم.

لينك گفتگو در سايت راديو زمانه.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

در اصفهان هم استبداد زوزه هاي آخر را مي كشد...

سيزده آبان، از نگاه شاهدان عيني

شاهد سوم؛ "پگاه" از میدان انقلاب اصفهان...

توضيح: نوشته "پگاه" خيلي ساده به نظر مي رسد، اما حاوي واقعيتهايي است ملموس از متن جامعه. جامعه اي كه از خشونت دوري مي كند، اما تسليم آن نمي شود. آدمهايي كه از خشونت بيزارند و حتي ممكن است مثل پگاه از ان بترسند، اما ترس را به زودي فرامش مي كنند و براي ادامه اعتراضات خود، قرار و مدار مي گذارند. اينها تصوير جامعه اي است جوياي آزادي، عدالت و به دور از استبداد. از ساير دوستان هم براي ارسال مشاهدات خود از ساير ابعاد اين جنبش انقلابي سبز دعوت به عمل مي آورم. اينجا را مال خودتان بدانيد. فقط براي ثبت ديدها ها و شماهدات مردمي بنا شده كه خواهان عدالت و آزادي و رفاه هستند و تسليم زور نمي شوند، حتي وقتي مثل پگاه به طور طبيعي اط خشونتهاي وحشيانه كودتاچيان ترسيده باشند. با تشكر از او/ بابك داد

از تاکسی پیاده می شوم خیلی شلوغ است. لباس شخصی، یگان ویژه و البته مردم. مردم در دو طرف میدان انقلاب دیده می شدند اما به کسی حق تجمع و توقف داده نمی شد. همه فقط راه می رفتند. ناگهان متوجه صدای داد و بیداد پسری شدم شش نفری به او حمله کرده بودند یکی گردنش را گرفته بود دیگری به او باتوم می زد خلاصه او را می کشیدند و می بردند بعضی ها می پرسیدند مگر اینجا چه خبر است ؟! مگر چکار کرده است؟!

به طرف پل حرکت کردیم. آن جا شلوغ تر بود. عده ای کنار آب ایستاده بودند که به آن ها نیز حمله کردند و می گفتند کنار آب هم نمی شود ایستا، زود بروید. مردم شروع به حرکت کردند و ما به این دست خیابان برگشتیم گاه گاهی صدای شعار به گوش می رسید یار دبستانی من...ولی بلافاصله قطع می شد.به قول خانمی مهم شعار دادن نیست مهم این است که مردم باشند و آن ها حضور مردم را ببینند.

بعد از چند دقیقه راه رفتن در گوشه ای توقف کردم مشغول فیلم گرفتن بودم که سنگینی نگاهی را حس کردم سرم را برگرداندم یکی از لباس شخصی هایشان کنارم ایستاده بود و چپ چپ نگاهم می کرد یاد حرف پدرم افتادم همیشه به من می گوید که تو تاحالا با این موجودات طرف نشده ای اگر یکی از آن ها را از نزدیک ببینی در جا سنگ کوب می کنی. موبایلم را با خشونت از دستم گرفت بده ببینم...بحث کوتاهی بین او و مادرم در گرفت و در نهایت پس از این که مادرم کارت بنیاد شهیدش را به او نشان داد و به او گفت که ما این همه آوارگی و بدبختی را تحمل نکردیم و این همه شهید ندادیم که حالا کارمان به اینجا بکشد. موبایلم را پس داد ولی تا چند دقیقه ای ما را دنبال می کرد.در طول مسیر پر از این لباس شخصی ها بود که از مردم فیلم هم می گرفتند به خیال خودشان اگر ریششان را بزنند و لباس مرتب بپوشند کسی آن ها را نمی شناسد!

تا متوجه می شدند که کمی مسیر شلوغ شده است با شدت و خشونت تمام حمله می کردند و هر بار چند نفر را می کشیدند و می بردند یکی از آن ها دختری بود که جلوی چشمم او را به زور سوار موتور کردند و بردند بلافاصله به یاد...افتادم خدا به فریادش برسد.تمام سلول های بدنم می لرزید و مثل بچه ها دست مادرم را سفت گرفته بودم او هم مرتب من را از خودش جدا می کرد و می گفت اگر می ترسی پس چرا می آیی؟! پیش خودم می گفتم مهم این است که بیاییم حتی با ترس...

در این فکرها بودم که دوباره حمله کردند. درست پشت سر ما بودند می خواستم فرار کنم که مردی مرا به داخل مغازه ای هل داد و جلوی در مغازه ایستاد تا آن ها بروند و احتمالا از کتک خوردن نجاتم داد.

متوجه شدیم که تجمعی در آمادگاه شکل گرفته است سعی کردیم خودمان را برسانیم ولی دیر رسیدیم گویا مردم را با تیر هوایی متفرق کرده بودند. دو بار مسیر انقلاب تا دروازه دولت را بالا پایین کردیم و بالاخره برگشتیم. با این که حالم بد بود ولی اصلا دلم نمی خواست به خانه برگردم.

من که با دیدن این همه خشونت نه تنها ذره ای شک و تردید پیدا نکرده ام بلکه بی صبرانه منتظر 16 اذر و حضور سبز دیگری هستم.

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

شاهد سبز دوم، الهه

مشاهدات "الهه" از راهپيمايي چهارشنبه 13 آبان

بسيجي گفت: "اومدين دل آقا رو خون كنين؟"
صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. مادرم بود :اگه نمیاین ، من برم. به فراخوان کروبی نمیرسیم. درضمن نمیخوام برادرت بیاد ،بچه است میگیرنش. تا بیدار نشده بریم.
شب قبل در اینترنت خونده بودم مترو، فردا، در چند ایستگاه به مناسبت 13 آبان خدمات نمیدهد. پس باید با ماشین بریم
شال سبزم رو سر میکنم . دستبند سبز شوهرم رو میبندم به دنبال مادر و 2 تن از دوستان میرویم. ترافیک عجیبیه ولی هیچ پلیسی در خیابان سهروردی برای جریمه کردن نیست. راننده ها بهم میگویند که امروز تمام پلیسها را بردند هفت تیر
از میرعماد به سمت هفت تیر حرکت میکنیم. به مترو مفتح که میرسیم، نیروهای ضد شورش جلوی مردم ایستادند و اجازه تردد نمیدهند. پسری که از آنها میپرسد: چرا مترو را بسته اید؟ کار دارم باید سر کارم بروم. با این کلمات مواجه میشود ، به تو مربوط نیست ، بی... . برو دنبال کارت.
باید بی تفاوت از بینشان گذشت و نگاهشان نکرد. ساعت 10:30 شد و ما نگران از نرسیدن به جمعیت هفت تیر.
جمعیت زیادی سرگردان مانده اند و نگاه می كنند. از خیابان که رد می شویم، عدهای به دنبالمان می آیند. «بچه ها اینا رفتند؛ بیایید ما هم دنبالشان برویم». آن سمت خیابان 300-200 نفر توانستند جمع شوند. فقط انگشتها را بصورت «وی» بالا بردند. 10 متر را طی نکرده ایم که مامورها حمله می کنند.
همه فرار می کنیم. وقتی مردم را متفرق کردند و رفتند ، دوستم را میبینم که رنگ پریده به سمت ما میاید. او را گرفته بودند و گفتند: "مرده شور خودت و اون مچبند سبز کثیفت را ببرند." و بر دستش کوفتند.
"شما برین. اگر بهتر شدم میام .وقتی روی زمین پرتم کردند صدای شکستن استخوان مچم را شنیدم."
تصمیم گیری سخته ولی باید رفت. دوباره حمله می کنند، بدون هدف و بي دلیل. مغازه دارهای اطراف درب ها را باز کردند و ما را صدا می کنندکه به داخل مغازه برویم. با نماد سبز نمیشه جلوتر رفت. پشت کرکره مغازه روسری سبزم را عوض می کنم. همه می گویند دستبدها را پنهان کنید تا به تظاهرکنندگان برسیم. در داخل مغازه، مردم پر از انرژی هستند و مدام بیرون را نگاه میکنند تا بعد از رفتن نیروها سریعتر بیرون بروند.
امروز نیرو هایشان مستقر نیستند و در گردشند.گویا وسعت پراکندگی مردم زیاد است و استراتژی امروزشان هم سرکوب کردن مردم از تمام ورودی هایی است که به مسیر تظاهرات ختم می گردد.
خود را به سر خیابان می رسانیم. ناگهان از سر کوچه پسری حدوداً 25 ساله با تمام توان میدود در حالیکه به پشت سرش را نگاه میکند،چنان با گوشه چشم به باکس فلزی مخابرات برخورد میکند که صدایش در همه خیابان می پیچد. از شدت درد زانو هایش خم شد. تا آمدم چهره اش را ببینم نیروهای ضد شورش از پشت به او حمله کردند و به بدن دردمندش کوفتند.
دوباره به سمت ما هجوم آوردند. به جلوی خانه ای پناه بردیم که کمی عقب نشینی داشت. 20 نفری بودیم.کسانی که در صف آخر بودند مدام باتوم می خوردند و ما در کنار دیوار بر اثر فشار جمعیت به سختی نفس می کشیدیم. فحشمان می دادند و می گفتند بروید بیرون. ولی گویا شرطش این بود که موقع خروج نفری یک باتوم بخوریم. تصمیم گرفتم خواهش کنم مرا نزنند. قبل از من مادرم رفت چنان بر شانه اش زدند که نفهمیدم چطور به سمت یکی از آنها رفتم و فریاد زدم : "منم بزن." پسر کم سالی بود. گفت: "اگه اینقدر شلوغ نکنید ما نمی زنیمتون" و آروم گفت :"اصلا دلم نمیخواد بزنم.سریع برو بیرون." آمدم بیرون دیدم خانمی را مأمورها دارند کف خیابان می زنند. به همان مامور اشاره کردم و گفتم: "دارن می کشنش." با تعجب دیدم دوید و به همکارانش گفت:"ولش کنید."
به کوچه ای پیچیدیم. خسته شدم . پیشنهاد کردم دیگه برگردیم. اینکه نشد تظاهرات. مگه قراره ما اینجا به دست این جانی ها سلاخی بشیم؟
مادرم با عصبانیت گفت: "من میرم هفت تیر. کروبی آنجاست. شما هم هر جا خواستین برید." از ما جدا شد و مستقیم به راهش ادامه داد و خودش را به سفارت سابق آمریکا رساند. جایی که آذین بندی اش کرده بودند، میز و صندلی چیده بودند و در حالیکه ، مشغول گفتن شعارهای «مرگ بر» بودند، از شنیدن صدای مرگ دیکتاتوری خودشان غافل بودند.
اما ما که تصمیم گرفتیم برگردیم؛ دیدیم حتی راه برگشت نیست. با تفنگهای پینت بال نارنجی و سبز ،در حالیکه سوار موتور بودند مردم را هدف قرار دادند. چون با شتاب پرتاب می شد در بدن ایجاد سوزش می کرد. شاید برای این بود که بعداً شناسایی کنند یا شاید هم برای ایجاد ترس و دلهره.
و به دنبالشان ، موتور سوارانی گاز اشک آور و تیر هوایی می زدند. یعنی برای مقابله با مردمی که سلاحشان تنها یک دستبند سبز است، اینهمه تجهیزات نیاز است؟

برعکس روز قدس که فکر کردم تهران چقدر کوچکه ، چقدر سریع از هفت تیر به دانشگاه تهران رسیدیم، امروز پیمودن یک خیابان، مدتها به طول می انجامید.
تمام مسیر برگشت را با پنهان شدن خانه به خانه و شرکت به شرکت پیمودیم. در زیرزمین شرکتی نشسته بودیم. به چهره تک تک آدمها خیره شدم. کداممان عوامل بیگانه بودیم؟ دو دختر دانشجویی که به کلاس درس نرفته بودند؟ خانم میانسالی که در جواب سؤال «آب میل دارید» من ، اشاره کرد که ناشنوا هستم ؟ پیرمردی که میگفت: ما این تعقیب و گریز ها رو سال 57 یاد گرفتیم ؟یا 3-2 دختری که به پسران همراهشان نهیب میزدند: چقدر شماها میترسین؟ مگه ما چیکار کردیم که باید اینجا قایم بشیم؟ ما میریم. شما هم اینقدر بشینید تا خسته شین. (در دلم گفتم ، ای کاش در نهضت مشروطه؛ مردان ،شما شیرزنان را خانه نشین نمیکردند تا تنها بمانند)
مآمن بعدی شرکت بیمه (...) بود، که پرسنلش هم از میان تظاهر کنندگان برگشته بودند. اکثر ما را در راهرو انتظار پناه دادند. عده ای از طرفداران دولت جلوی شرکت آمدند و شعار "مرگ بر موسوي" سر دادند. ما سعی کردیم به خاطر امنیت شرکت سکوت و آرامش خود را حفظ کنیم.ولی وقتی بیرون رفتیم ، صدایشان میان شعارهای ما گم شد.
پس از آرامش نسبی به پارکی رفتیم تا کمی بنشینیم و منتظر شویم ، شاید بتوانیم منسجم شویم. مادری رنگهای پاشیده شده به لباس دخترش را پاک می کرد، بقیه مردم هم به یکدیگر اعتماد به نفس می دادند. مینی بوسی از بچه های بسیجی در حالیکه عده ای مرگ بر منافق می گفتند و عدها ی هم انگشتشان را به نشان
V به ما نشان می دادند از جلوی ما عبور کردند. خانم مسنی در حالیکه سرش را گرفته بود، از دور میامد. سریع دستش را گرفتم و جای خودم نشاندمش. گفتم چی شده باتوم خوردین؟ سرش را به نشانه مثبت تکان داد ولی می لرزید و حرف نمی زد. پیرمردی کنار ما به او گفت: عیبی نداره . منهم 4 تا باتوم تو کمرم خورده . ولی عوضش ببینید چه فیلمهای جالبی تونستم بگیرم از این نامردا.
دوباره به پارک حمله کردند. داد زدم : این پیرزن رو زدید،دیگه نمی تونه تکون بخوره. گفتند: "تا نکشتیمش بلندش کن ببرش."
نمیدونم تا کجا بردمش و سوار یک تاکسی کردمش ولی جلوتر صدای شعار شنیدم. با سرعت خودم رو به آنجا رسوندم، تا همراهشون بشم دیگه نمی خواستم برم خونه. پایین تر از بیمارستان (...) مردم جمع شده بودند و شعار می دادند. حتی پرسنل هم پایین آمده بودند و ما را همراهی می کردند. با تمام وجودم فریاد میزدم و شعار می دادم. آنجا به چشم دیدم چگونه اعتراضات شکل میگیرند. بر اثر فشار، سرکوب و خفقان ،هیچ نیروی اعم از داخلی و خارجی در بین نیست .حتی وقت نکرده بودیم نشان های سبزمان را ببندیم. پس بدون رنگ هم می شود ، متحد شد. فقط صداهای آزادی خواهانه ما بود که سکوت را می شکست. کسی شعار برای ما نساخت و اعلام مسیر نکرد. شعار ها آنی و بر اثر اتفاقاتی که می افتاد ساخته می شد و مسیرها بر اثر موانعی که برایمان بوجود می آوردند، شکل می گرفت. هر چه این موانع بزرگتر می شد، شعار ها جهت دارتر و هر چه خشونت افزایش می يافت تعداد و اتحاد ما بیشتر می شد چون در پی اینهمه ساعت خشونت وحشیانه ،از تعداد مردم کم نشده بود. دلیلمان را برای ماندن در خیابان پیدا کرده بودیم . این دلیل دیگر نه رأیمان بود و نه 13 آبان . دلیلمان نقطه مشترکمان بود، گرفتن آزادی و حق حیات از ربایندگانش، چه با پشتیبانی کسی یا گروهی و چه تنها.
دوباره حمله و فرار به پارک . پشت بوته ها رفتم با موتور به میان درختان و بوته های پارک آمدند و شروع به فحاشی و کتک زدن کردند. اینبار فرار نکردم و ایستادم ،حس کردم درد حقارت و ترسی که مرا فراری می دهد باید بیشتر از باتوم باشد، باتومی به پایم خورد، خوشحال بودم به درجه ای از نفرت رسیدم که حسرت یک آخ را به دلشان بگذارم.
موبایلم زنگ زد. برادرم بود: "اگه نرفتین خونه ، بیاین دنبال من . نمیتونم راه برم." فهمیدم که بعد از رفتن ما پنهانی با دوستانش به هفت تیر رفته و از آنجا به همراه سیل جمعیت به میدان آفریقا رسیده . او را در خیابان بهشتی به جرم دویدن با زنجیر و باتوم در حالیکه روی زمین می کشیدنش زده بودند که: آمدی بیرون ، دل آقا رو خون کنی؟ از آقا بدت میاد؟ و بدنش را کبود و زخمی کرده بودند.
اولین سوالش وقتی بهش رسیدم این بود: "امروز که گذشت. مطمئنی 16 آذر هم تظاهراته؟"

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

گزارش عيني "شاهد سبز؛آتوسا" از سيزده آبان

دوستي سبز زير گاز اشك آور

- خب ،بيا همين جا شعار بده ، منم ميشنوم!

يه نگاه به مامانم كردم و يه نگاه به راننده آژانس و خنديدم . ميشناختمش ، يه پيرمرد آذري كه از اول راه بنا رو گذاشته بود به تعريف خاطرات قديمي. بهم قول داده بود تا هر جايي كه بتونه ما رو به هفت تير نزديك كنه. توي مدرس بوديم ، عباس آباد رو رد كرديم ، همچنان ترافيك روبرو سنگين و سنگين تر ميشد ضربان قلب من بيشتر و بيشتر... . ماشينهاي اطراف و نگاه كردم ، تو چشم بيشترشون يه انتظار توام با بيقراري رو ديدم ، حسي كه فكر كنم تو چشم خودم هم بود. انگار با نگاه با هم حرف ميزديم . از دور پل تخت طاووس رو ديدم و جمعيتي كه سبز پوش روش ايستاده بودن. بادكنك سبز ، پوستر سبز و شال سبز ، خلاصه تا چشم كار ميكرد سبز سبز... . هيجان زده گفتم مامان بيا همين جا پياده شيم. فكر كردم مثل روز قدس خواهد بود و ميتونيم با مردم راهپيمايي كنيم تا ميدان هفت تير. راننده گفت صبر كن ، عجله نكن ، بذار پايين تر پياده تون ميكنم. قبول كردم . گفت حالا چرا اينقدر هولي؟ گفتم مگه شما 30 سال پيش هول نبوديد ؟ تازه ما كه خيلي بيشتر صبوري كرديم. ساكت شد ، جوابي نداشت يا داشت و نميخواست بگه... ، نميدونم . ولي تو چشماش ديدم كه برگشت به دوران جوونيش. جيب هام و چك كردم. شكلات ، دستمال ، ماسك هاي سركه زده شده ، دستبند و روبان سبز، آب هم دست مامان بود. چندتا خيابون پايين تر از تخت طاووس پياده شديم . صداي "يا حسين ، مير حسين" مي يومد. الله اكبر هم از سمت ديگه به گوشم خورد گمانم از سمت هفت تير بود. راه افتاديم سمت ميدان ، هنوز چند قدم نرفته بوديم كه ديدم همه دارن با عجله فرار ميكنن به سمت بالا . از يكي پرسيدم پايين چه خبره ؟ گفت دارن ميزنن، كوچيك و بزرگ ، زن و مرد. حتي به زن حامله هم رحم نكردن. دلم هري ريخت ولي گفتم داره اغراق ميكنه. بابا اينا اگه ميخواستن بزنن خب روز قدس ميزدن! بازم زمزمه هايي و فرياد هايي شنيدم كه فهميدم حق با اين بنده خداست.

- مامان بريم سمت تخت طاووس ، شيخ هفت تيره ، حتما" واسه همين شلوغش كردن.

هنوز 5 تا از پله هاي مدرس بالا نرفته بوديم كه ريختن ، مثل مور و ملخ. گاز اشك آور انداختن و از پله به سمت پايين هل مون دادن. فكر كنم چند نفر اونجا زخمي و دست و پا شكسته شدن. اين به اين معني بود كه عملا" محاصره شديم.چند تا كوچه پايين تر اومديم وشروع كرديم به شعار دادن ، " مرگ بر ديكتاتور" ، " مرگ بر ديكتاتور" ، "مرگ بر..." يدفعه ديديم دارن ميان. آپارتمان نبش خيابون در و باز گذاشته بود و شلنگ آب هم تو خيابون بود. حال مامانم از گاز اشك آور بد بود ، اينقدر سريع اتفاق افتاده بود كه حتي فرصت استفاده از ماسك هم پيدا نكرديم . همراه بقيه سريع اومديم تو پاركينگ به فاصله چند ثانيه يه پژو هم اومد و راننده سراسيمه پياده شد.

- كسي باند همراهش داره؟

همه همديگه رو نگاه كرديم. گفتم : فكر نكنم ولي دستمال تا دلت بخواد هست.

تازه چشمم 2 تا پسر جوون و ديد پشت ماشين. آورديم توي راه پله نشونديمشون . تو سر يكي باتوم يا چماق زده بودن و روي آرنج اون يكي يه دستمال پر خون بود. مرد كه بعدا" فهميدم دكتره رفت دنبال بتادين. ديدم بندگان خدا مثل بيد دارن ميلرزن. يكي از شكلات ها رو باز كردم ولي ديدم حالشون خرابتر از اوني كه چيزي بخورن. به دختري كه ساكن طبقه دوم بود گفتم : بريم آب قند بياريم. دكتر اومد با بتادين و بدون باند. ميخواستم بگم : ميخواي سريع برم از بيمارستان جم بگيرم؟ نزديكه ها... ! ولي ديدم اگه پام و بيرون بذارم خودم هم باند لازم ميشم. تو همين حرفها بوديم كه ديدم يه پيرزن كه طبقه اول زندگي ميكرد و حتما" سر و صدا رو شنيده بود با باند و گاز اومد.

- اينا بسه؟

آب قند هم رسيد. دستمال و از روي سرش برداشت. پس چرا داشتم بالا مي آوردم ؟ من كه هميشه پانسمان ميكنم و مشكلي ندارم...! دلم داشت بهم ميخورد ، نه از خون كه از كسي كه خون كرده بود... . حس كردم تمام بدنم داره ميلرزه. به هر ضرب و زوري بود حالم و بغضم و قورت دادم.

- ( به خودم ) حالا وقتش نيست ، بذار بعدا" يه دل سير غصه بخور ... !

مامان رفت بالا ، خونه همون دختر ، حس كردم نميتونه سرپا وايسته. بعد از پانسمان دكتر بچه ها رو برد بقول خودش يه جاي امن! خانم ديگه ايي بود كه نگران بچه هاش بود و ميگفت ميترسم بچه ها بيان دنبال من و بلايي سرشون بياد. استرس شديدي داشت . از" سنگر" اومديم بيرون و رفتيم جلوي در به شعار دادن ، "تا احمدي نژاده هر روز همين بساطه" . با موتور و پياده حمله ور شدن به طرفمون ، يه گاز اشك آور افتاد دقيقا" چند متري ام . دوباره اومديم تو پاركينگ و در و بستيم . اومدن با مشت و لگد ميكوبيدن به در كه بازش كنن (خدا پدر و مادر سازنده اش و بيامرزه ، در امتحان پس داد) و فحش هايي ميدادن كه جز از دهن عده ايي خاص قابل شنيدن نبود. تعداد زيادي اومديم تو خونه . نگراني تو چشم هاي مامان بيشتر از هميشه بود و من نگرانش كه نكنه زبونم لال اتفاقي براش بيفته. نشوندمش رو مبل و كمي آب بهش دادم ديدم يخ كرده ، اونم مثل همه ما انتظار نداشت. يه مرتبه ديدم دخترك كنار پنجره داره داد ميزنه :

- نزن ، چي كارش داري؟ حروم زاده! مگه چي كار كرده؟

فكر كردم خواهرشه .

- چي شد ؟ خواهرتو گرفتن ؟

جواب نميداد فقط صداي داد و ناله اش ميومد . رفتم طرف پنجره ببينم چه خبره يا حداقل آرومش كنم ولي چيزي رو ديدم كه كاش هيچ وقت نميديدم . اونطرف اتوبان 4 ، 5 تا مامور يگان ريخته بودن سر يه دختر و داشتن به قصد كشت ميزدنش و روي زمين ميكشيدن و ميبردن سمت اتوبوس ( دو طرف اتوبان پر از اتوبوس بود با پرده هاي افتاده ولي ميشد حدس زد توش چه خبره) . لال شدم. همه وجودم شده بود چشم و زل زده بود به كسايي كه بدون اينكه فكر كنن هر ضربه ايي كه ميزنن چه هزينه ايي داره ، باتوم و فرود مي اوردن .ديدم يه زن ديگه كه شايد مادرش بود رفت كمكش ولي به يك متريش نرسيده بود كه چنان زدن به پاش كه كنار دختر نقش زمين شد. هر دو رو كشون و كشون و دستبند زده بردن تو يه اتوبوس . كاري از دستمون بر نميومد ، اگه در پاركينگ و باز ميكرديم كه ميريختن تو ، پس چاره چيه ؟ اگه اون دختره من بودم و اون زنم مادرم چي؟ انتظارم چي بود؟ عصبي شده بودم . ضجه هاي دخترك و چيزي كه ديدم باعث شد كه ديگه نتونم جاوي خودم و بگيرم . بغضم تركيد و اشك شد رو گونه ام. ميخواستم داد بزنم ، پس چرا نميتونستم ؟ دهنم باز بود ولي صدايي ازش در نمي يومد! ديدم براي چند ثانيه واقعا" لال شدم. خدايا... ، يعني تو هموطن مني و اين كار و با ما ميكني؟ اگر اين دختر ، بچه خودت بود چي؟ مگه تو هموني نيستي كه من بايد امنيتم و جونم و زندگي ام و دستت بسپارم؟ اين جوري مي خواي ازم دفاع كني؟

زنداني شده بوديم، نگراني تو چشم همه بود ، نه براي خودمون كه توي يك ساعت صحنه هايي و ديديم كه هر يكي اش براي يه عمر عذاب بسه، منتظر بوديم آبها يكم از آسياب بيفته ، همه نگران ولي دلگرم به همديگه... .يه پسر زمان فرار يه لنگه كفشش و جا گذاشته بود، يه جفت دمپايي براش جور كرديم كه حداقل بتونه بره. خانمي كه نگران بود بهم گفت شوهرم اومده دنبالم ، مياي بريم؟ يه نگاه به حال و رنگ و روي مامان كردم.

- آره ، مرسي... .

مثل پارتيزان ها از در بيرون اومديم چند نفري بوديم . شوهرش ماشين بزرگي داشت ، تو راه اومدن با سنگ شيشه جلوي ماشين و شكونده بودن . اومديم تو خيابون جم. واي خدا چه جايي گير كرده بوديم ! اين كه ميدون جنگ بود ، فقط خاكريز كم داشت. سطل هاي آشغاي يه وري داشت ميسوخت ، هر كي روزنامه داشت آورده بود. شوهر زن تند و تند سيگار روشن ميكرد و همين طور آهسته كه رد ميشد ، ميداد به مردم . من هم ماسكها رو پخش كردم. تمام طول خيابون تا تخت طاووس و مدرس پر بود از مامورين يگان ويژه و لباس شخصي با باتوم سبز...! هر از چند گاهي هم يه فيلمبردار...!

- شما كدوم طرف ميريد؟

- هر جا كه شد ، جلوي يه تاكسي سرويس پياده ميشيم .

همه داغون تر از اوني بوديم كه چيزي بگيم . چند تا تو مسير پياده شدن . سر كوچه شون وايستاد .

- بذاريد ببينم ماشين داره؟ اگه نه بياييد خونه استراحت كنيد تا ماشين بياد.

ماشين بود و رفتيم . كلي ازش تشكر كرديم و تنها چيزي كه براي تشكر ازش داشتم يه شكلات بود! خسته و منگ رسيديم خونه.تا شب حال مامان كمي بهتر شد ولي هنوز مبهوت بود. هنوز باور نكرده بود كه چي ديده. ديدم چند بار زل زد بهم و بغضش و قورت داد ، ميدونم دلش آتيش بود براي بچه هايي كه گرفتن ، شايد با خودش فكر ميكرد ممكن بود من هم جزو همونا باشم. دلم ميخواست يه جوري از بچه هاي اون آپارتمان تشكر كنم، خيلي كمك كردن ، يه راه خوشمزه به فكرم رسيد. 3 روز بعدش يه كيك درست كردم و با كاغذ و روبان سبز كادوش كردم و برديم براشون. چقدر خوشحال شدن .

- وظيفه مون بود ، در اين خونه هميشه براي كمك بازه. اگر بازم جايي گير كرديد ، اينجا يادتون باشه. بايد به هم كمك كنيم.

تا بيا بگم قابلي ... ، مامان گفت : ايشالله ديگه پيش نياد ولي 16 آذر نزديكه. جا خوردم ، بعد از اون روز فكر نميكردم مامان ديگه پاشو تو خيابون بذاره يا اجازه بده من برم. ميخواستم بپرم بغلش كنم. 13 آبان دقيقا" عكس تاثيري كه من فكر ميكردم روش گذاشت ، تو اين 3 ، 4 روزه ديدم نه فقط مادر من كه خيلي هاي ديگه هم همين تصميم و گرفتن.

مادر و خاله بچه ها هم توي كريمخان توي جمعيت بودن . شماره تلفن ها رد وبدل شد . يه دوستي از جنس سبز شروع شد ، شايد 1 ساعت همديگه رو ديديم ولي انگار سالهاست با هم آشناييم. انگار پيوندي قديمي ولي فراموش شده دلهامون رو به هم نزديك كرد. شايد هيچ وقت حتي فكرش رو هم نميكردم يه روزي اين طوري و تو همچين شرايطي با كسي دوست بشم. متاسفانه نتونستم حتي از طريق تاكسي سرويس هم زن و شوهر رو پيدا كنم. هر جا كه هستن ، اميدوارم سلامت باشن و خدا كمك و نگهدارشون باشه. راستي امروز همون راننده وقتي داشت من وميبرد گفت بعد از پياده كردن ما دو تا جوون ديده كه سر يكي خونريزي داشته، ازش خواسته بودن برسونتشون بيمارستان خصوصي و اونم برده بودشون بيمارستان ايران مهر. امروز دايم نفرين ميكرد كسايي رو كه رو مردم چوب! ميكشن، انگار ديگه كاسه صبر اونم لبريز شده ... .

و اما من هنوز هم باورم نميشه كه چه چيزهايي ديدم و شنيدم . ديدم كه ما فقط دستهامون داشتيم و صدامون ... ، سنگ داشتيم و سيگار. همين . شنيدم صحبت مسن ترها رو كه با احتياط سعي ميكردن به نيروها نزديك بشن و نصيحت شون كنن . و در نهايت سوز اشك و آهي رو لمس كردم كه روزي به همين نزديكي ها موجب بغض خدا ميشه و بدبخت و روسياه كسي كه آتش اين آه به دامنش بيفته. دور نيست ، هر كس كه 13 آبان رو حس كرد ، شاهده كه دور نيست.(نوشته اي بود از آتوسا خانم از تهران، شاهد سبز)