ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

سه ياد و يك خاطره

سه ياد و يك خاطره...

نوشته اي از آناهيتا شاهد سبز

ياد اول :

حدودا" يك هفته ايي به انتخابات مونده ، همه در تلاش و تكاپو هستند و سعي ميكنند در انتخاب اصلح به هم كمك كنند.

...

دختر ساده ايي به نظر مي آد ، شايد 14 يا 15 ساله . چند دقيقه ايي بود كه تو نخ اش بودم . با خانمي دارم صحبت ميكنم كه از تحريمي ها ست و بالاخره راضي شده كه حداقل چند تا از تراكت ها رو مطالعه كنه و بعد تصميم بگيره . ديدم حاجي از دور با دخترك به طرف ام مياد . با همون لبخند مهربون هميشگي اش بهم گفت :

- به گمان ام دوست داري باهاش آشنا بشي...!!!

با خودم عهد كردم كه فقط نقشم تشويق مردم به شركت در انتخابات نباشه. ميخوام به جوان ترها و يا حتي كوچكتر ها كه اين دوره نميتونن راي بدن كمك كنم انتخاب درست داشته باشن. اعتقاد داشتم و دارم اگر با فكر و منطق و نه صرفا" از روي احساسات تصميم ميگرفتيم حالا وضع بهتري داشتيم. تمام تلاش ام و ميخوام بكنم كه حتي اگر شده رو فكر چند نفر تاثير بگذارم تا با دليل تصميم بگيرن، كه در آينده هم پاي انتخاب شون بايستن.

اسم اش الهامه ، دور دست و كيف اش نوارهايي پرچم ايران و بسته. سر صحبت باز شد و رسيد به ...

- الهام جان تو مدرسه چه خبر؟ رشته ايي انتخاب كردي ؟ كم كم وقت اشه...

- نه هنوز ... نميدونم ... راست اش هدفي براي آينده ام ندارم ... لابلاي درس معلم ها و كتابهام اميدي نميبينم... .

بدترين جواب ممكن ...

- خانواده ات چي ؟ اونا راضي ان ؟

- از چه نظر؟

- در كل پدر و مادرت از زندگي شون راضي ان ؟ از آينده شما ؟ از آينده خودشون ؟ از كارشون ؟ درآمد شون؟

- مادرم 6 ماه پيش تو تعديل نيروي يه شركت از كار بي كار شد ، پدرم معمولا" خسته ست و بيشتر اوقات وسط حرفهاش شنيدم كه ميگه از كارش رضايت نداره و درآمد اش كفاف زندگي و نمي ده... ، با اين وضع به نظرت بايد راضي باشن؟

بي معطلي گفتم :

- ميدوني كه اين دستبندي كه به دست ات بستي برات مسئوليت مياره؟ مثل دستبند من... مثل حرفايي كه دارم به تو ميگم ... مسئوليت دستبند ات و قبول ميكني؟

- مدرسه اين و به ما داده ! خب من ام ديدم همه يه رنگي به دست شون بستن ، من ام همين انداختم به مچ ام !

- تو اين دوره نميتوني راي بدي ، ولي اين دليل خوبي نيست كه اتفاقات اطراف ات و درك نكني ... ميتوني از فكرت استفاده كني يا با پدر و مادرت صحبت كني ... قبول داري؟

حدودا" دو ساعتي همراه ام بود مادرش و ديدم كه بيرون داره با چند تا خانم صحبت ميكنه ، ميشد حدس زد راجع به چي...

به الهام چند تراكت دادم كه راجع به حقوق شهروندي و حقوق زنان بود. بهش گفتم :

- بخون و ببين كه تو اين حقوق و طلبكاري و اگر ازت دريغ شد حق اعتراض داري...

خنديد و گفت يه دستبند مثل مال خودت بهم ميدي؟

- با مسئوليت؟

- آره ، قول قول با مسئوليت...

تو مدتي كه پيشم بود فهميدم بعضي از دوستاش هم همين طور فكر ميكنن ، ميگن ما كه حق راي نداريم پس چه فرقي ميكنه كدوم طرفي باشيم. تمام تلاش ام و كردم كه تو همون مدت زمان كوتاه اين مطلب و براش جا بندازم كه مبناي فكر اجتماعي خودش رو از حالا بايد پايه ريزي كنه .

دخترك خيلي فكرم و به خودش مشغول كرد ، اين حسرت لحظه ايي ول ام نميكنه كه چرا نبايد تو مدارس با بچه ها تمرين كنن كه ياد بگيرن چطور تو اجتماع رفتار كنن ، تصميم بگيرن و كمك شون كنن كه به بلوغ اجتماعي برسن . حتي يه جاهايي مخصوصا" قدرت و اراده فكر كردن و ازشون دريغ ميكنن.

ياد دوم :

ساعت دوازده و نيم شبه ... نيم ساعته كه وارد 21 خرداد شديم. توي ميدان وليعصر سيل جمعيت وايستاده و منتظره تا شيخ بياد. دائم به تعداد مردم اضافه ميشه... شنيديم كه شيخ در اعتراض به حركت يكجانبه صدا و سيما و وقت اضافه 60 ثانيه ايي ! ميخواد بياد ميدان وليعصر. موتوري هاي معدودي هستند كه انگار مخصوصا" ميخوان همه رو عصبي كنن اما وقتي ميبينن كه كسي بهشون توجه نميكنه خودشون ميرن. همراه برادرم و دوست اش تكيه داديم به كركره يه مغازه ساندويچ فروشي و مواظبيم كه تو جمعيت گم نشيم يا اين طرف و اون طرف نريم. زمان حركت هرچي پوستر و دستبند بود آورديم ، ديگه زمان زيادي براي تبليغات باقي نمونده. يه خانم چادري البته با مانتو و مقنعه سفيد، با دخترش كنارم ايستاده. شوق دخترك از مادرش بيشتره ! نهايتا" 12 ، 13 ساله ست. همه نگرانيم كه نكنه تو اين همهمه دستش از مادرش جدا بشه. چند تا از دستبندها رو بهم گره ميزنم و يه سرش و ميبندم به مچ دست دخترك و سر ديگه رو به انگشت مادرش ! حالا بهتر شد... با اين بند احتمال گم شدنش كمتره...

- تو اين موقع شب بايد خواب باشي... اين جا چي كار ميكني؟

مادرش گفت :

- هركاري كردم خونه نموند ، ميگه ميخوام ياد بگيرم ! ميشينه با باباش سر اين نامزد و اون نامزد بحث ميكنه ...! از حالا شور و ذوق داره براي روزي كه سن اش به راي دادن برسه ، خونه پر شده از تراكت و بروشورهاي تبليغاتي ... ، با وجود اين كه من و پدرش تصميم خودمون و گرفتيم ولي صبا چنان وسواسي به خرج ميده انگار قراره امسال شناسنامه اش مهر بخوره.

راست اش نتونستم تعجب نكنم ...

- صبا ، هنوز خيلي وقت داري...

يه نگاه پر از سرزنش بهم انداخت و گفت :

- اگه واكنش هاي الان و نبينم كه بعدا" نميتونم درست تصميم بگيرم...!!!

يه لحظه از جواب اش جا خوردم ، اين دختر ميخواد همون حرفي رو به من بزنه كه من ميخواستم الهام درك كنه... . حرفي براي گفتن نداشتم ، به گمانم از چشم هاي متعجب من ، مادرش به خنده افتاده بود ... هنوز حرفي براي گفتن نداشتم ، جز ...

- قدر صباتون و بدونيد خانم...

به علامت تشكر سري تكان داد و همين موقع برادرم دستم و كشيد...

- بدو ! بوي فلفله !

يه دعواي سوري و چند اسپري فلفل براي اينكه سيم برق و قطع كنن . سيم زير پامون پنهان بود. برميگرديم ، كمي بعد شيخ هم ميرسه ... چند دقيقه ايي از يك گذشته ... بي بلندگو شروع ميكنه به صحبت . چشمم دائم دنبال صباست. نگرانم كه تو شلوغي ها گم بشه . پيداش كردم ، دور تر از من كنار مادرش ايستاده و با چشمهاي مصمم اش داره نگاه ميكنه. چشم ام و كه تنگ تر كردم ديدم هنوز بند به دستهاش بسته ست ، هنوز از دستش جدا نشده ...

انرژي داريم ، انگار تازه متولد شديم ، انگار دنيا تازه شروع شده و ما تازه اول راهيم... .

ياد سوم :

25 خرداد... . هنوز انرژي داريم ، فقط شكل اش فرق كرده ، حتي انگيزه ها بيشتر هم شده. سكوت و سكوت و سكوت اما صداش گوش فلك و كر كرده. همه همديگه رو نگاه ميكنن... هنوز بهت تو چشمها هست. ميشه فرياد راي من كجاست و تو سكوت شنيد. اما كو گوش شنوا...؟ ميدان آزادي هستيم و داريم برميگرديم. هرچند سكوت كرديم ولي حنجره ها خسته ست. انگار غصه پر قصه چند نسل و فرياد زديم. از عرض خيابون رد ميشم و به 72 ساعت گذشته فكر ميكنم ...

حالا ميفهمم كه چرا هيچ معلمي به الهام ياد نداده دنباله رو نباشه ... راستي صبا الان كجاست؟ از كجا داره به اين جمعيت نگاه ميكنه ؟ چشماش هنوز مصمم هستن يا پر از سوال شدن؟

- بدو ! اشك آور زدن...

چشمهاي گريان ، دل پريشان و سينه سوخته... اما هنوز پر انرژي براي روزهاي بعد...