ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

هفت ماه جنبش...


ما هنوز هستيم!

نوشته اي از آمي تيس ميرزايي

7ماه گذشته از روزهای پر التهاب، 7 ماه می گذرد.

یک سال پیش هیچ کدام از ایرانیها حتی در تصورشان هم توان پیش بینی این روزها را نداشتند. روزهایی که پشت سر گذاشتیم و می گذاریم. 7 ماه از روزی که با اعتماد و امید به آینده ای بهتر یا شاید فردایی روشن در صف رای دادن ایستادیم گذشته. ملت ایران طی 30 سال که از حکومت این رژیم می گذرد فراز و نشیبهای زیادی را تجربه کردند. جنگ بزرگترین این چالش ها بود. جنگی که در آن جوانان بسیاری را از دست دادیم آن هم برای حفظ آب و خاک و اینکه مبادا هیچ کشوری تصور پوچ تسلط بر مملکتمان را داشته باشد. جنگی که امروز بعد از سالها هنوز اثرات آن به شکلی عیان، آشکار است. به قول دوستی یکی از بزرگترین و ناشناخته ترین اثرات سوء آن به هم خوردن توازن جمعیتی در ایران بود. مشقات مردم ایران تنها به جنگ ختم نشد و طی این 30 سال با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم کردند. اوایل نمی دانستیم که مشکل کجاست فکر میکردیم چون انقلاب کرده ایم و خواسته ایم به قول معروف سرنوشت خود را تعیین کنیم، اینکه دنیا در مقابلمان قرار بگیرد امری بدیهی است. اما هر سال که گذشت عده ی مردمی که معتقد شدند به انحراف حکومت از آرمانهای اولیه ی مردم، بیشتر شد. کمتر از 20 سال بعد از انقلاب سردمداران حکومت فراموش کردند که بنیان انقلاب بر خواسته ی مردم استوار بوده و این مردمند که بانیان اصلی پایان دیکتاتوری پهلوی بوده اند. سالها گذشت حریم و حرمتها شکسته شد، مردم به جمعیتی فراموش شده تبدیل شدند، جمعیتی نادیده انگاشته شده! و اینگونه بود که دیگر صدایی از کسی شنیده نمی شد و اگر شنیده می شد، پاسخش فقط یک کلمه بود: هیس! سکوت!

مجبورمان کردند ساکت باشیم، اعتراض نکنیم، اگر اعتراض کردیم پای عواقبش بایستیم و عاقبتش شد خفقان. شد دیکتاتوری! دیکتاتوری فردی که رهبر خودخوانده ی مردم بود. یادم هست شاید حدود یکسال پیش بود که وقتی برنامه های صدا و سیما را می دیدم متاسف می شدم که فقط من و اطرافیانم دلمان آزادی می خواهد آن هم آزادی به سبک و سیاق آنچه که ملتهای دیگر دارند. با خود می گفتم خدایا این ها نمی دانند و نمی بینند چه میگذرد؟ نمی دانستم که میلیونها ایرانی مثل من هستند و مجبورند به سکوت! هیس!

سکوت، خفقان، مشت آهنین برای ابراز عقیده یا حتی تفکری که شاید هیچ وقت فرصت بیان آن را نمی یافتند تا دوم خرداد. مردم ایران روزی از روزها به دوم خرداد رسیدند، دوم خرداد سبز، دوم خرداد حماسه ساز، دوم خرداد به یاد ماندنی. چه لذتی داشت آن دوم خرداد که من رای اولی بودم، یادم هست به درشتی اسم محمد خاتمی را بر برگه ی رایم نوشتم. با پدر بزرگم رفتیم برای رای دادن یادم هست با تمام خباثت مراقب رایش بودم که مبادا به دلیل اعتقادش به مبانی حکومت سلطنتی، رایش را سفید داخل صندوق بیندازد. اما همان پدر بزرگ من که محمدرضا شاه را ولی نعمت خود می دانست و معتقد بود که در زمان او یکی از صاحب منصبان دیارش شده، هم هیچ گاه نوادگان خود را برای اعتقادشان بر حکومتی مردم سالار مواخذه نمی کرد. خرداد برای مردم ایران و البته من همیشه ماهی است سرشار از اتفاقات. حماسه ی فتح خرمشهر، دوم خرداد سبز و امروز 22 خرداد سبزتر.

22 خرداد امسال بودکه مردم ایران با اندک دارایی اعتماد و امیدی که رژیم برایشان باقی گذشته بود پای صندوقهای رای رفتند. رفتند تا نهایت تلاششان را به کار گیرند تا با همین شرایط موجود وضع را اندکی بهبود بخشند اما در کمال ناباوری از رای سبز همه شان اسم سیاه احمدی نژاد بیرون آمد. رئیس جمهوری که نام او برای همیشه در خاطره ی تاریخی این ملت به عنوان متقلب ترین، آلوده ترین و مزوّرترین انسان و نه به عنوان رئیس جمهور، ثبت خواهد شد. کسی که با وعده ی دروغ و خیال فریب یک ملت ذی شعور، 4 سال ایران را به قهقرا کشاند.

خوب یادم هست که شب تا صبح بیدار ماندم، یادم هست که از حوالی ساعت 1 صبح شنبه 23 خرداد که شروع به اعلام نتایج تقلبی شد، مدام قطره های خون از بینی روی لباسم می چکید، فقط به دلیل بهت و ناباوری از دیدن آن ملتی که با آن اراده احمدی را نخواستند اما او به زور خود را به مردم تحمیل کرده بود. ما نمی دانستیم اراده ای بزرگتر از حقارت او پشت این دسیسه است. روز 23 خرداد تیر خلاص به اعتماد و امید مردم ایران زده شد، با آن پیام تبریک کذایی. همان روز بود که همه فهمیدیم دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم، همان روز بود که فهمیدیم وقتش رسیده است، همان روز بودکه فهمیدیم عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. آنروز ملتی بود که خواسته بود به همه ی این توهمات خاتمه دهد و رژیمی بود که تصمیم گرفته بود به هر شکل ممکن متقلب بماند حتی اگر شده ملت ایران را یکسره نابود کند. این را از همان روز اولی که در خیابانها کشتندمان برای اعتراض برحق، فهمیدیم. همان روز بود که رژیم به خود گفت: بابا شتر سواری که دولا دولا نمی شه و همان روز بود که ملت با هم گفت: یا زنگی زنگ یا رومی روم.

اصرار دارم که از رژیم ایران با عنوان رژیم ایران نام ببرم چرا که نه جمهوریتی از آن باقی مانده و نه اسلامیتی. چگونه می شود رژیمی را جمهوری نامید وقتی که جواب همصدایی، حق خواهی و اعتراض برحق ملت بر تقلب، می شود باتوم، گلوله، پلیس ضد شورش، تجاوز، شکنجه؟ چگونه؟

چگونه می شود رژیمی را اسلامی دانست وقتی مدعیان اسلامیت آن، مردم کشورشان را می کشند یا متواری میکنند در حالیکه پیشوای همین مردم حضرت علی بود که در پیشگاه قضاوت، با یهودی دزد در یک جایگاه نشست تا حقانیتش را ثابت کند آن هم با اصول و موازین محکمه پسند نه با زور و نه تاکید و تکیه بر اقلیت و اکثریت بودن. راستی علی بازوی شمشیر زدن نداشت؟

سالهاست که بدترین شرایط بر مردم ایران می گذرد. چه آنها که هرروز در همین آب و خاک آباء و اجدادیشان تحت ستم قرار می گیرند و چه آنها که جانشان را برداشتند و با دلی غمزده و شکسته از مام وطن رفتند. از سرزمینی که متعلق به آنهاست، از جایی که وجودشان به آن تعلق دارد. بسیاری شان رفتند تا شاید بهشت گم شده ی خود را درجایی دیگر بیابند و بسیاری به زور ترک وطن گفتند. آوارگی، پناهندگی، خارجی بودن، شرایط اقتصادی بد و از همه بدتر دلتنگی برای خاطرات کودکی و جوانی در سرزمین مادری غصب شده!

اما من باز هم می گویم: "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد".

شاید اگر این اتفاق نمی افتاد ما سالهای سال دیگر هم به یاد هم نمی افتادیم، اگر این اتفاق نمی افتاد بی شک سالهای سال دیگر، تحت همین جور و ستم روزگار می گذراندیم و کسی حتی به خیالش هم نمی رسید که این حباب بزرگ ترک برداشتنی است، عین شیشه ی عمر دیو. راستی کدام یک از ما سال پیش همین موقع فکر میکردیم که روزی عکس علی خود خوانده زیر پای مردم لگد مال شود؟ عدو شد سبب خیر، ما همدیگر را پیدا کردیم، یافتیم، همه آنها که هم را به دست فراموشی سپرده بودیم. چه آنها که بیرون هستیم و چه آنها که در داخل این مرز و بوم برای احقاق حقوقمان با دست خالی به نبرد با شب رفته ایم و سینه هامان سپرهامان است. اما چیزی که امروز بیشتر از هر روز دیگری برایمان سوال است این است که چگونه همدیگر را کمک کنیم، چگونه یار و یاور و پشتیبان هم باشیم تا میوه ی جنبش سبزمان آزادی باشد و نه چیز دیگری. از همه ی اطرافیانم این را می پرسم این روزها. هرکس نظری دارد اما بیشتر مردم از دسیسه های رژیم برای تفرقه افکندن میانمان می ترسند از این می ترسند که مبادا درگیر جوسازی ها و جهت گیریهایی که فقط به قصد جدایی ایجاد می شوند، بشویم. چرا که رژیم همچنان به دو اصل پایبند است: پیروزی با ترس، تفرقه انداختن و حکومت کردن. که البته طی این سال ها از هردوی این موارد کوتاهی نکرده است اما وضعیت امروز ما وضعیتی متفاوت است و تا امروز رژیم با اینچنین اراده ی پولادینی روبرو نبوده است. به نظر بسیاری امروز فقط باید به پیروزی جنبش سبز فکر کرد و نه به حاشیه، چرا که روز بعد از پیروزی همه موارد اختلاف به رفراندوم سراسری گذاشته خواهد پس اینکه مساله ی اصلی که همان پیروزی است، فدای فرعیات شود دقیقا خواسته ی رژیم است. شک نکنیم که ما، همین مردم به شکلی بسیار دموکراتیک در مورد همه چیز نظر خواهیم داد. مام وطن مادر همه ی ماست چه آنها که اینجاییم و چه آنها که بیرون هستیم. رژیم ایران که اساس و بنیان بودنش طی این 30 سال بر جنگ روانی و تبلیغ در هر جای دنیا بوده، سعی کرده که به هر شکل ممکن دشمن تراشی کند تا بتواند به حیات خود ادامه دهد. مراقب باشیم فریب این جنگ روانی را نخوریم، این خواست همه ی مردم داخل ایران است. شاید بسیاری از عزیزانی که در داخل ایران نیستند نتوانند شرایط خفقان و بی صدای ملتی را که تنها زبان گویاشان دوربین تلفنهای دستی شان است، درک کنند. آنها که بیرون هستیم صدای ملتی باشیم که به زور مجبور به سکوت می شوند اما تا پای جان تلاش می کنند تا صدای عدالتخواهی شان را به گوش دنیا برسانند و مگر غیر از این بود که فاجعه ی عاشورای 88 با همین تلفنهای دستی به سرتاسر دنیا مخابره شد؟ بهتر نیست به جای آلوده شدن به حاشیه های کثیف رژیم و جنگ روانی، انعكاس فریاد هموطنان مظلوممان باشیم و خواسته ی آنها را انعکاس بدهيم؟ فراموش نکنیم که علاوه بر رژیم؛ گروهکهای دیگری نیز وجود دارند که تحت عناوین مختلف سعی در میراث خواری جنبش سبز را دارند. به خاطر بیاوریم که بسیاریشان طی این سالها ثابت کرده اند که جز خیانت به ملت ایران و خواسته شان، برگ درخشانی در تاریخ مبارزات خود ندارند.بیاییم خرده حسابهای فردی مان را کنار بگذاریم و پیرو و تابع خرد جمعی باشیم. به ملتی فکر کنیم که علاوه بر همه مشکلات ایرانیان خارج از کشور، حتی اجازه ی تفکر آزاد هم ندارند تا چه رسد به بیان. من زمانی معتقد به تغییرات در قالب وضع و شرایط موجود بودم و به همه ی آنان که تغییر را از ریشه و بنیان می خواستند خرده می گرفتم اما امروز خود را مکلف به تابعیت از نظر ملت ایران می دانم و نه کسانی که شاید روزی با من هم عقیده بودند. شاید هرگز باور نداشتم که روزی بنیان این رژیم این گونه سست شود، اما امروز معتقدم که سست بوده و ما نمی دانستیم و هر روز فریب همان جنگ روانی و سیاهی لشکر قوم لوط را می خوردیم. ملت ایران از همه ی دوستانی که بیرون از ایران زندگی می کنند تمنا دارد که با ما باشید، صدای ما باشید، پژواک خواست ما باشید، عدالت خواهی ملتتان را به گوش دنیا برسانید، کمک کنید تا با هم مام میهن را از چنگال خونریز سفاکان نجات دهیم. به روزی فکر کنید که باز خواهید گشت و ما زیر قدمهاتان فرشی از گل سرخ پهن خواهیم کرد و سخت در آغوش خواهیم فشردتان به خاطر همه ی همدلی ها و یاوری هاتان.

به امید آزادی، به امید پیروزی.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

به مناسبت هفدهم دي ماه

برای آنان که جاهلانه تهدید می شوند

و عاقلانه تحقیر می کنند!

آمي تيس ميرزايي

اینجا ایران است سرزمین ها تضادهای عجیب و انسان های عجیب تر. کشوری متشّکل از شاید هزاران قوم و ایده و باور. اینجا ایران است سرزمین پاک و دوست داشتنی من، قطعه ای از بهشت موعود. اینجا ایران است. و من زنم، زنی ایرانی. زنی که همیشه جای خود را در تاریخ سرزمین اساطیری اش داشته است، در همه جا حتی افسانه ها. چه ادبا که براساس جایگاه او داستان پردازی ها نکرده و چه شاعرانی که برایش چه شعرها نسروده اند و همیشه همینطور بوده که سهمی از تاریخ این سرزمین متعلق به من بوده است.

چه شیرینها، چه لیلی ها، چه رودابه ها و تهمینه ها، چه شاخه نباتها که امروز حتی پا از کتابها بیرون گذاشته اند و شاید قسمتی از فرهنگ ملت ایران شده اند. اما برای زن ایرانی همیشه در بر همین پاشنه نچرخیده است. در کنار همه ی دوست داشتن ها، عشق ها، اشعار، داستانها و واقعیتها همیشه جایی برای تلاش یا شاید نبرد زن ایرانی برای احقاق حقوقش، وجود داشته است. حقوقی که همواره به شکلی آشکار یا دستی نهان در پشت پرده ای، سعی در از بین بردن آن بوده است. اما من زنم، زن ایرانی.

من زنم. زنی که سالهاست برای خواسته هایش مبارزه کرده است.

زنی که سالهاست تهدید می شود، مجبور می شود، مظلوم می شود اما هر روز قوی تر از روز قبل شروع میکند. هر روز بهتر از روز قبل جایگاهش را در می یابد. هر روز بیشتر می داند که اساس زندگی بی وجود او از بنیان نابود است و البته هرروز بیشتر از قبل می فهمد که فاکتوری کلیدی در همه معادلات است چه در سطح خانواده و چه در سطح جامعه ای که مردنماها و زن ستیزها سعی در نادیده انگاشتن او دارند. جامعه ای چون ایران که قانون و صاحبان زر و زور ودر بسیاری موارد حتی مردان خانواده سعی دارند ، وجودش را منکر شوند و او را نه به عنوان انسانی صاحب عقل و درایتی وصف ناشدنی، بلکه موجودی درجه چندم به حساب آورند. و عجیب است که این زن ستیزی را با تمام قوا و قدرت به سوی نهادینه شدن به شکلی فرهنگی پیش می برند اما تا امروز موفق نشده اند.

مردانه و زنانه بودن، مانع تراشیدن، توهین کردن، سعی در القای ناتوانی. اما به راستی چرا؟ شاید فراموش کرده اند که من به عنوان یک زن چه جایگاهی در طول تاریخ داشته ام.

نمی دانند نه تنها در تاریخ ایران بلکه سایر ملل چه زنها که خود یک تنه برگی از تاریخ شده اند. فراموش کرده اند که هیچ نیرویی توان نابود کردن یا ایستادن در برابر درایت و ذکاوت زن را ندارد و تاریخ پر است از نمونه هایی که مدعای مرا به عنوان یک زن اثبات میکند.

من زنم. من زینبم، هم او که اگر نبود کربلا برای همیشه در کربلا می ماند. او که در بارگاه یزید حجاب از سر برداشت تا به بی خبران و جاهلان عالم برای همیشه تاریخ یادآور شود که ظلم ستیزی، دادرسی و ستاندن حق مظلوم از حجاب دختر کسی که آوازه ی عدلش عالم گیر است، واجب تر است. راستی اگر زینب در بارگاه یزیدیان و خولی مرامان امروز حجاب از سر بر می داشت به چیزی جز ارتداد و محاربه محکوم می شد؟

یزدیان با همه ی تلاششان، اما شکست خوردگان همیشه تاریخ هستند چرا که زینب قبل از اینکه دختر فاطمه(س) باشد و علی(ع)، زن بود. زنی نستوه و شکست ناپذیر.

من زنم. من مادرم.

سهراب زاییده ی من است. چه فرقی می کند تهمینه باشم یا پروین فهیمی؟ مهم این است سهراب از وجود و دامان من به مسلخ حق خواهی و آزادی خواهی رفت.

من زنم. گمان مبر که تاب نابود کردن مرا داری. من به قدمت یک تاریخ برای بودنم مبارزه کرده ام و تو به قدمت یک تاریخ تلاش کردی وجود مرا انکار کنی. تو جاهلانه همواره مرا تهدید کرده ای اما من هر بار و پس از هر تهدید عاقلانه تحقیرت کردم و حقارتت را به رخ کشیدم، ای کسی که با تمام توان مرا نادیده میگیری!

من زنم. من مادر علی حسن پور اصفهانی هستم. کسی که سفاکان رژیم بعد از چندین ماه در به دری و بعد از دریافت 10 میلیون تومان جنازه ی فرزندم را تحویل دادند تا خردم کنند اما نتوانستند. گفتند برای هر گلوله 2 میلیون و برای سردخانه 6 میلیون. اما چه شد؟ داغ فرزندم اگر مرا از پای در نیاورد باعث شد که آبدیده تر از سابق شوم. قوی تر از قبل شوم و حالا منم، مادری که فرزندش را برای آزادی ملتش تقدیم کرد و شمایید که دستتان به خون یک ملت آلوده است.

من زنم من مادرم. ندای من ندای ظلم ستیزی ملتم شد. اسم فرشته ی مرا حتی آنها که هم وطن نیستند شنیدند و بر در و دیوارهای شهرهاشان نوشتند. ندا، ندای من است.

اما از چه رو است که یزیدیان خود را به کوری می زنند؟

احسان، کیانوش، اشکان، ترانه و ... فرزندان من هستند.

من زنم چرا فکر میکنی توان شکستن مرا داری؟

من زنم من همسرم، همراهم، همدلم، مایه ی آرامشم.

گاه فخرالسادات محتشمی می شوم و ماهم را در آسمان می بینم و گاه مهدیه ی محمدی مظهر صبر و ایستادگی و رفیق سفری که شاید هرگز زمان آن فرا نرسد!

من مادرم، همسرم، همراهم، فیلسوفم و امروز سومین اندیشمند عالم.

من زنم همان زنی که رنجها و مصائبش نه تنها در حد خانواده بلکه در حد یک جامعه نادیده گرفته می شود و هر روز مواجه است با قدر ناشناسی و ناسپاسی.

چگونه میشود فراموش کرد که زنان سرزمین من طی سالها پرچمدار شهامت و شجاعت بودند، آنجا که 8 سال یا در جبهه ها جنگیدند یا همسر و فرزندشان را برای دفاع از سرزمینشان تشویق کردند. همسر و فرزندی که یا پیکرشان بازگشت یا جسمی ناتوان و نیازمند مراقبت.

اینجا ایران است کشور من!

کشوری که مرا در آن، به خاطر عقیده و آزادی خواهیم به بند می کشند اما من هرروز قوی تر می شوم. ترسم از زندان رفتن می ریزد و بیشتر از روز قبل درمیابم که خواسته ام برحق است چرا که اگر نبود سفاکان این چنین از عقیده و نظر و شهامت من نمی ترسیدند.

و امروز در جایگاهی هستم که مردان سرزمینم هم، مرا همدل و یار هستند و پا به پای من از حقوق همه زنان سرزمین سبزشان دفاع می کنند. مردانی که بی شک بسیاری شان با همان عقاید زن ستیزانه رشد کرده و بالیده اند اما امروز می دانند که نمی توان وجود همسر، مادر یا خواهرشان را نادیده انگاشت فقط به خاطر عقایدی تاریخ مصرف گذشته و پوسیده.

می دانند که زنان امروز ایران جایگاهی ویژه در رهبری و پیشرفت جنبش سبز دارند که اگر نبودند و مشارکت نداشتند جنبش سبز امروز و این چنین با قدرت و صلابت راهش را از میان نیزه های زهرآلود عداوت باز نمی کرد و پیش نمی رفت.

من زنم، زن ایرانی.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

روز عاشورا "بهار" برگشت...

روز عاشورا "بهار" برگشت...

مشاهدات شاهد سبز"دريا" از عاشوراي تهران

دستاي گرمش و حس ميكنم روي گونه هام كه ميخواد اشكاي سردم و پاك كنه...

- دختركم ! چشمات و باز كن و ببين. مگه نمي خواستي شاهد باشي؟ مگه نگفتي ميخواي تمام لحظات برات باقي بمونه ؟ چشمات و بازكن !

- ميترسم بابا... ! ميترسم منطق ام ديگه جوابم و نده ، ميترسم نتونم عاقل باشم ، ميترسم بابا...

...

مامان و از بيمارستان رسونديم خونه ، كاراش و مرتب كردم و راه افتاديم. دسته ها دارن حركت ميكنن و سينه زن ها پشت شون سينه ميزنن . دلم تاپ تاپ ميكنه واسه زودتر رسيدن. نكنه دير بشه ؟! با وضع مامان اصلا" تصور نميكردم كه مرخص بشه و بتونم خودم و برسونم. پيچيديم تو اميرآباد . بعد از فاطمي ماشين و پارك كرديم و پياده راه افتاديم. يه دسته 40 ، 50 نفري الله اكبر گويان دارن ميان. اون طرف كلي آدم جلوي پارك لاله جمع شدن و دارن ياحسين ميگن... خيالم راحت شد كه دير نكرديم. چندتا كوچه مونده به بلوار... رسيديم سر يه تقاطع اما ديديم همه دارن فرار ميكنن سمت بالا. بابا گفت : دريا اگر ديدي حمله ميكنن ندو ، فقط راه برو... اگر بدويي ميان دنبالت ، فقط راه برو و آرامش ات و حفظ كن .

نگاهش ميكنم ، ته چشماش پر از دلواپسيه ولي به روم نمي آره ... تو اون نگاه دلواپس يه علامت سوال مونده بدون جواب ...! ميدونم داره خاطرات سي سال پيش و دوره ميكنه. رفتيم توي كوچه. ته كوچه بازم به خيابوني راه داره كه نهايتا" ميرسه به بلوار. سر بلوار يه خانم بچه حدودا" دو ساله اش و بغل كرده و داره الله اكبر ميگه. ديدنش حس خوبي بهم ميده ، اون بچه بعدا" چه خاطره ايي خواهد داشت؟ نميدونم ولي اميدوارم مثل ما كسي رو سرزنش نكنه . جلوتر يه كانكس نيروي راهنمايي و رانندگي هست. چند تا پليس وايستادن و از يه پنجره كوچيك بيرون و تماشا ميكنن. اوني كه از همه جلوتره يه لبخند محو رو لباش هست ، به گمانم دلش ميخواست خلاص شه از دست لباسش و اون پنجره... . يه آقاي ميان سال كنارمون ايستاده ، ميگه ميدون وليعصر محشر كبراست ، دلم شور مي افته ( چه ميدونستم فرداش بايد تو فيلم ببينم همونجا با ماشين از رو آدم رد ميشن بي هيچ عذابي و سنگيني بر وجدان شون). اميرآباد و به سمت پايين و انقلاب بستن ، همين طور به طرف وليعصر. موتور سوار ها جلومون و گرفتن و با گاز دادن و سروصدا دارن تلاش ميكنن وحشت ايجاد كنن. همه يا حسين ميگن و ميرن وسط چهارراه . اونايي كه جلوترن اشاره ميكنن كه بيايين. يه زن و شوهر جوون كنارم هستن. زن ليدر شعار دادن شده... بهت و تو نگاه شوهرش ميبينم ، احتمالا" داره فكر ميكنه كه زنم چه قدرتي داشت و من نميدونستم ! موتوري ها حمله ميكنن ، نيروهاشون خيلي كمه و و فقط ميتونن يه كمي جمعيت و پراكنده كنن . تا همه ميان فرار كنن يه دفعه يه مردي با صداي خيلي بلند الله اكبر ميگه و داد ميزنه نترسين ! فرار نكنين ! همه ميخكوب ميشن سر جاشون و شروع ميكنن دنبالش الله اكبر گفتن. صداي طبل مياد ...! همه با تعجب همديگه رو نگاه ميكنن ، يعني دسته هم وارد راهپيمايي شده ؟ اثر اشك آورهايي كه زدن هنوز هست و گلو رو آزار ميده ولي چيزي از طنين صدا كم نميكنه. صدا نزديك تر ميشه و همه كنجكاوتر ... واااااااو ! چي ميبينيم ! آفرين به اين هوش و ذكاوت كه صد برابر زور بازو به دادمون رسيد... پسرا از بالاي خيابون تمام سطل هاي فلزي و جمع كردن و با سنگ محكم بهش ميكوبن ، صدايي مثل طبل ميده شايد هم قوي تر چون چندتا باهم هستن....

گروم ... يا حسين ... گروم ... ميرحسين ...

انگار يه دفعه به همه انرژي تازه دادن ، همه دورشون جمع ميشيم ، همزمان سيل جمعيت از بالا سر ميرسه ... روز قدس و ديدم ولي اين جمعيت خيلي بيشتره . يا حسين ... مير حسين... يا حسين ... مير حسين

موتوري ها وادار به عقب نشيني ميشن ، اين يعني انرژي مضاعف ، مردم هم پيشروي ميكنن . دخترا انگار ترس و نميفهمن ، پسرا انگار صداشون چند برابر قوي شده ... چندتا خانوم مسن ميرسن كنارم ، يكي شون ميگه دخترم اين روزا روزاي شماست ، قدرش و بدونين ، دارين ايران و سربلند ميكنين ، كاش هم سن تو بودم . بغضش گرفته و با همون صداي گرفته يا حسين ميگه . طاقت نميارم بغلش ميكنم كه بغضش تو بغلم ميشكنه .

- پسرم شهيد شده ، وقتي داشتم راهي اش ميكردم به اونم گفتم داره ايران و سربلند ميكنه ... هم ايران و سربلند كرد و هم مادرش و... مطمئنم يه جايي همين وسط هاست و داره تماشا ميكنه ، ميدونم اگه خونه بمونم ازم دلگير ميشه .

ميبوسمش ، بوي آزادي ميده ، بوي بهار ، بوي علف هاي تر بارون خورده...

حمله كردن ، مردم سلاحي ندارن جز سنگ . به طرفشون سنگ پرتاب ميكنن شايد كمي عقب برن . همزمان اشك آور زدن ، نه يكي كه چند تا ... جايي رو نميبينم ،بابا دستم و گرفته و ميكشه تو يه خونه . هر كي سيگاري بود ، سيگاري گرفته و داره فوت ميكنه تو صورت مون . 15 ، 20 نفريم ... صداي سرفه قطع نميشه و صداي نفرين عرش و ميلرزونه .

- بابا اون خانومه ؟ كو؟

- ديدم بردنشون خونه بغلي...

اينايي كه حمله كردن لباس نظامي ندارن . با چوب و چماق و زنجير و چاقو... ، از نگاهشون نفرت ميباره . كاش ميدونستم منشا اين نفرت كجاست ؟ انگيزه اين چماق كشيدن چيه ؟

يه دختر و وسط كوچه گير آوردن و مثل گرگ هايي كه يه بره تنها پيدا كنن حمله كردن سمتش ، دخترك اومد فرار كنه ولي پاش پيچ خورد و افتاد زمين . چنان با لگد و چوب ميزدنش كه انگار تمام انتقام شون و ميخواستن ازش بگيرن . ولي كدوم انتقام ؟ به چه گناه نكرده ايي؟ دخترك فقط دستهاش وگرفته بود جلوي چشماش كه آسيب نبينه. چند تا از كسايي كه تو پاركينگ بودن و از پشت شيشه ميديدن شروع كردن به داد زدن و ناله و نفرين كردن كه يه دفعه بابا گفت:

- اين جا داد نزنين ، يه كاري بكنين ...

چند تا از پسرا گفتن ما ميريم سمتشون ، دخترا بيان از زير دست و پا بيرون بيارنش . باقي هم كه ببينن ما رفتيم ، اونا هم ميان .

تو كسري از ثانيه تصويب شد. در پاركينگ و باز كردن و پسرا رفتن ، ما هم پشت سرشون . تا لباس شخصي ها به خودشون بيان رسيديم . دخترك به گمانم از حال رفته بود يا ديگه نايي براي حركت نداشت . تا اومدم دستش و بگيرم يكي با چوب زد به بازوم ، تا برگردم يكي ديگه به پشتم خورد . درد داشت اما دردش شيرين بود ، نه من كه هيچ كس از درد آخ نگفت ... درد آزادي ، ناله نداره. همه لبخند ميزدن به درد ، همه استقبال ميكردن از زخم . به هر زوري بود كشيديمش تو پاركينگ . باقي هم به كمك پسرا اومدن و مزدور ها رو فراري دادن. دخترك صورتش خوني بود ، گمانم دماغش بود . يه كاپشن و گوله كرديم و مثل بالش زير سرش گذاشتيم ، يه كمي آب به گلوش ريختيم و صورتش و پاك كرديم . چشم باز كرد ، خنديد و گفت مرسي ... . يه پسر با يه مردي رسيدن . مرد تا دخترك و ديد پريد بغلش كرد. پدر و برادرش بودن . دختر ميخنديد و باقي همه گريه ميكردن ، پدرش همچين محكم بغلش كرده بود انگار تازه به دنيا اومده...

چشمام و بستم ...

دستاي گرمش و حس ميكنم روي گونه هام كه ميخواد اشكاي سردم و پاك كنه...

- دختركم ! چشمات و باز كن و ببين. مگه نمي خواستي شاهد باشي؟ مگه نگفتي ميخواي تمام لحظات برات باقي بمونه ؟ چشمات و بازكن !

- ميترسم بابا... ! ميترسم منطقم ديگه جوابم و نده ، ميترسم نتونم عاقل باشم ، ميترسم بابا...

بغلم كرد كه يهو بي اختيار گفتم آخ ... درد تو تنم چنگ زد اما غصه ندارم ، اگر اون چماق بهمون نميخورد بهار به پدرش برنميگشت ، اسمش بهار بود ... به فال نيك گرفتم ، بهار ما هم به همين زودي ها برميگرده .

- بريم ، البته اگر ماشين سالم باشه ، مادرت و تازه مرخص كرديم . استرس براش اصلا" خوب نيست. موبايل ها هم كه قطع شده. حتما" تا الان نگران شده.

راه افتاديم سمت ماشين ، نه ما كه همه همين طور بودن . كسي قصد درگيري با اين جماعت و نداشت . همه راه افتادن كه خودشون و آماده كنن براي شام قريبان ، چه شام قريباني كه هنوز نميدونستيم بايد چله بشينيم براي شهدامون ... .